تبليغاتX
دست نوشته های یک روزنامه نگار آماتور
12:14 بعد از ظهر

اتفاقا من راي مي‌دهم!

ميزان راي من است

اين اداهاي روشنفكري كه راي نمي‌دهم و اين بار انتصابات است و از اين حرف‌ها ديگر قديمي شده. خوب كه فكر مي‌كنم مي‌بينم واقعا راي ندادن كاري از پيش نمي‌برد. حداقل حالا كه چندتا از اين رفقاي‌مان هم پايشان به گود انتخاباتي باز شده.

دوستان نوشتند «مگر خبر نداري ما انتخابات را تحريم كرده‌ايم آقاي سبز؟» چرا خبر دارم. اما من سبز نيستم، ولي همچنان معتقدم اگر ميرحسين الان رييس جمهور بود وضعيت خيلي بهتر از الان بود (اين را گفتم كه كسي فكر نكند اين مطلب يك پاچه‌خواري است، يا تفكرم نسبت به ا.ن عوض شده) اما همچنان معتقدم راي ندادن كاري از پيش نمي‌برد.

فكر نمي‌كنيد اگر بنشينيم و دوباره ببينيم آقاي ايكس رفته مجلس آن ته دل‌مان یک جوری شود؟ حداقل راي مي‌دهيم كه اگر کانديداي مورد نظرمان مجلسی شد با خودمان حساب كنيم كه ما هم در فرستادنش سهيم بوده‌ايم نه اينكه بنشينيم تا بقيه رفتند بهارستان با خودمان بگوييم كاش راي مي‌دادم.

امسال مشهد چند نيروي كارآمد دارد يكی‌اش همين «مهدی برادران» خودمان. خيلي وقت است كه مي‌شناسمش. او هم همينطور، همان قدر مرا مي‌شناسند كه بعد از يك سري فعل و انفعالات، وبلاگم را از پيوندهاي وبلاگش حذف كرد! با اين همه معتقدم از آن‌هايي نيست كه برود توي مجلس يك گوشه‌اي بنشيند و دم نزند. همان كاري كه اين 4تاي قبلي البته به علاوه آن خدابيامرز كرد. در تمام اتفاقات مهم كشور از نماينده دالقوزآباد پشت تريبون رفت، اما ما آرزو به دل مانديم يك بار توي خانه به بابا بگويیم اين آقا يا خانمي كه دارد توي تلويزيون صحبت مي‌كند، نماينده شهرمان است!

برادران اما اين خاصيت را دارد؛ بي‌پرواست. حرفش را مي‌زند هرچه باشد از مكتب توكلي است و علاقه‌مند به دكتر شريعتي. راستش قبلا فكر مي‌كردم اين انتقاداتي كه به دولت دارد فقط برای جمع‌هاي خصوصي خودمان است، اما ديدم نه، در سخنراني‌هاي رسمي‌اش هم پاي مواضعش ايستاده.

«مجید خدایی» هم امسال پاي كار آمده. يك جوان خوشفكر ورزشكار كه به شدت اهل مشورت است. مي‌داند براي چه به مجلس مي‌رود. دوست هم ندارد خودش را به زور به مردم قالب كند. حالا كه چند وقتي است ميشناسمش انگار دير به‌اش رسيدم. اگر پشتش بايستند و راهي بهارستان شود معتقدم حداقل ورزش اين استان از اين وضعيت خارج مي‌شود.

همين كه يك خصلت دارد و آن جواني‌اش است براي راي دادن به او كافيست. انگار بس باشد افرادي با سن و سالي به مجلس بفرستيم كه ميانه‌اش برايشان مجلس ختم بگيريم!

فعلا راي همين دو نفر است. به اين‌ها اضافه كنيد امثال قاضي‌زاده را كه در عين حالي كه كمي محافظه‌كار است و دنبال پستي بالاتر از نمايندگي، اما به در شهرمان مي‌خورد. بقيه فكر نمي‌كنم كاري از پيش ببرند. اما همچنان مي‌گويم مشهد به يكي مثل كواكبيان و مطهري نياز دارد كه رييس جمهور جلويش خبردار بايستد نه اينكه كسي مثل... كه از اینجا برود لبنان، دست سيد حسن نصرالله را ببوسد و بيايد! ای خاک بر سر من...

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: سياسي | لينک ثابت |

1:45 قبل از ظهر

جنس چینی، نمایندگی مجلس و خانم‌های گزارشگر بی‌بی‌سی!

1) ساعت 2 نصفه شبی که مراسم انتخاب بهترین بازیکن دنیا بوده تلفنم زنگ خورده، برداشتم می‌گم «بفرمایید؟» یارو خیلی خونسرد می‌گه «آقا ببخشید من شماره شما رو از تو روزنامه خبر ورزشی برداشتم، خواستم ببینم بهترین بازیکن جهان کی شد؟» حالا منو میگی می‌خواستم تو خونه تنها می‌بودم، چندتا از این فحش‌های جدیدی که یاد گرفتم بهش می‌دادم که حالش جا بیاد. اما من یکی دو تا معمولی بهش دادم اما یارو از رو نرفت که، پرسید: «حالا بالاخره می‌فرمایید کی شده؟» منم جسارتا گفتم «من شنیدم مادر شما انتخاب شدن، مگه اینکه رای هیات داوران فرق کرده باشه!»

2) جای دوستان خالی رفتیم چین برگشتیم، حالا هرکی به ما می‌رسه می‌گه «راس می‌گن ...چینی ارزونه؟» بهش می‌گم «خب خاک عالم بر سرت، یکم در مورد تکنولوژی و علم‌شون بپرس. تا اسم خارج از کشور میاد میری دنبال این جور مسائل» با کمال پررویی نگاه می‌کنه و می‌گه «شما از اونا صحبت کن ببینیم چه جوری بوده، ارزش داره این همه راه بریم یا نه؟» شما فکر کن امثال این احمقا که از این سوالا می‌کنن فردا می‌خواین برن نماینده ما تو مجلس بشن. دیدم که می‌گما! ای خاک بر سر من!

3) طرف زنگ زده می‌گه «من از طرف فلان کاندیدا تماس می‌گیرم، خواستم ببینم هزینه تبلیغات تو وبلاگ چقدره؟» من فکر کردم منظورش اون لوگو متحرک سمت چپه گفتم «من در جریان نیستم» می‌پرسه «وبلاگ مال شماست چطور در جریان نیستید؟» می‌گم «مال من؟!» می‌گه «آقا ما چقدر بدیم شما واسه ما تو وبلاگت مطلب خوب بنویسی؟» خیلی طبیعی گفتم «تعرفه زمستانه رو هنوز تنظیم نکردم، شما 2ماه دیگه تماس بگیرید» گفت چشم!

4) من یک بابایی دارم خیلی ماهه، هر وقت می‌خواد من یا خواهرم رو صدا کنه، اسامی ما دو تا رو جابجا می‌گه، توجه کنید من با خواهرم که دو جنس متفاوت هستیم! اما چند روز پیش رو این آنتن ماهواره‌ای که به علاوه شبکه‌های استانی، صدای امریکا و بی‌بی‌سی فارسی هم می‌گیره، زده رو بی‌بی‌سی می گه «این دختره؛ ... گزارشگر بی‌بی‌سی تو پاریسه!» زدیم اون کانال دیگه می‌گه«این خانم ... گزارشای خیلی خوبی می‌ده!» می‌گم «باباجان به جای اینا که اسم و فامیلشون رو از حفظی، بشین اسم ما دو تا رو یاد بگیر که منو مریم صدا نکنی!»


پ.ن1) البته که مسی بهترین بازیکن جهان شد!

پ.ن2)کسی این سوال احمقانه رو درباره اجناس چینی پرسید که الان کاندیدای مجلس شده!

پ.ن3) برای دسترسی به تعرفه تبلیغات در این وبلاگ با شماره 3رقمی 113 تماس بگیرید.

پ.ن4) به رشتیه می‌گن تو این همه بچه داری اسماشو فراموش نمی‌کنی؟ میگه نه همشونو به فامیل می‌شناسیم!

پ.ن5) عکس بالا یک جنس چینی رو نشون میده!

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: نوشته های بی ربط و الکی | لينک ثابت |

1:0 بعد از ظهر

عجب خوش‌قیافه‌ام!

برای علیرضای عزیز، سپاهی لایین

دستخط یادگاری

همیشه می‌آمد آن عقب سالن روزنامه می‌نشست و جلو که می‌رفتم خودش زودتر بلند می‌شد و سلام می‌کرد. آدم حساسی بود، به خیلی چیزها، به نظرهای دیگران توی شورای تیتر به نظری که دیگران درباره شعرهایش دارند به اظهار نظر افراد درباره صفحه ادب و هنر و از همه مهم‌تر حساسیت عجیبی روی اسم شهرآرا داشت. حتی وقتی با مهدی عزیزم یک جدال دوستانه درباره بهتر بودن جام‌جم یا شهرآرا در وبلاگش راه انداخته بودیم برای اولین بار تماس گرفت و گلایه کرد و گفت کارم اشتباه است. گفت شهرآرا مال ماست و باید برای ما از همه بهتر باشد.

حالا نمی‌دانم کجاست؟ خیلی یک دفعه ازش خبر بد شنیدم... دوستانم سرم داد زدند که چرا من با این بی‌پروایی توی وبلاگم ازش یادی نمی‌کنم. صحبتم این بود که خانواده‌اش اصلا علاقه‌ای ندارند که خیلی ماجرایش توی بوق و کرنا برود. اما دیروز که اتاقم را جمع می‌کردم چشمم افتاد به این دست خطش، یادم آمد دقیقا 6روز مانده بود به اعزام خدمت یعنی 12 آبان ماه 88، اصلا یعنی همین امروز دو سال پیش، وقتی در کمال خودشیفتگی یک عکس سراسر بی‌مو که نمونه اش همین بالا موجود است را روی میز کارم گذاشته بودم و رفتم صفحه‌بندی در کمتر از یک ربع این شعر را برایم گفته بود و کنار عکسم گذاشته بود و رفته بود. به گمانم بعد از آن رفتم سربازی و ندیدمش، شاید هم در مرخصی‌هایم دیدمش، اما درست یادم نیست، فقط می‌دانم کلا دوستش داشتم. الان هم دارم فکر می‌کنم چه شد کاغذی را که ۲سال گم کرده بودم و در این مدت گاهی دنبالش گشتم و پیدا نکردم درست در سالروز نگاشته شدنش به دستم برگشت. نمی‌دانم... شاید خودش هم قرار است همین روزها برگردد...

مسعود کله طاس عجب خوش‌قیافه‌ای

ای مرد آس و پاس عجب خوش قیافه‌ای!

هرچند مو ندارد و لخت است کله‌ات

اما در این لباس، عجب خوش قیافه‌ای!

با این نگاه خوشگل خود پرت می‌کنی

از عابران حواس، عجب خوش قیافه‌ای!

از این به بعد عکس تو را چاپ می‌کنند

بر روی اسکناس، عجب خوش قیافه‌ای!

ای ورزشی نویس تو را دوستان به هم

هی می‌دهند پاس، عجب خوش قیافه‌ای!

دیگر به جای مدرسه سوی تو می‌رود

هر فرد با کلاس، عجب خوش قیافه‌ای!

این شعر را برای تو گفته است، حین کار

یک مرد ناشناس عجب خوش قیافه‌ای!

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: نوشته های بی ربط و الکی | لينک ثابت |

2:11 قبل از ظهر

ک.س با فتحه کاف لطفا!

هنرهای زیبا

1) با 3کس (با فتحه کاف لطفا) داشتم می‌رفتم با سرعت 150تا، آن 3کس (با فتحه کاف لطفا) هم اساسا جوگیر، صدای ضبط بلند و همین‌جوری مسخره‌بازی که یک دفعه مسئله مهمی نظرم را به خود جلب کرد و آن چیزی نبود جز ترافیک وحشتناکی که در فاصله 50متری ما حاکم بود!

2) دیگر مطمئن بودم عامل یک تصادف وحشتناک هستم، پایم را گذاشتم روی ترمز، صدای جیغ ماشین را برداشت، دستم را بردم روی ترمز دستی، آن را هم کشیدم، یک دفعه یک صدای وحشتناک آمد و یک کیسه سفید که بهش می‌گویند ایربگ آمد توی صورت من و نفر بغل دستی.

3) خیلی طبیعی آمدم پایین، مثل احمق‌ها دور و بر ماشینم را دید زدم. همراهان را هم پیاده کردم، معلوم بود ناخوش شده‌اند از ضربه، پراید جلویی هم که زحمت کشیده بود و تا وسط جمع شده بود یکی از این همراهان داشت، پیاده شد. همه رفتند کنار جدول نشستند.

4) همه ساکت بودند، مردم جمع شدند، اتوبان شلوغ شد، ناراحت یک چیزی روشن کردم و در ماشین را باز کردم و نشستم روی صندلی جلو، اما جلویم را نمی‌دیدم. چون شیشه ماشین مشجر شده بود! یک نفر آمد گفت «آقا خسارت ما هم می‌دی؟» گفتم «شما؟» گفت «همین پراید بغلی که سپر چپت گیر کرد بهش» گفتم «آره» تلفنم را گرفت و رفت.

5) تمام شد، آمدم بالای سر پراید، یک نفر آمد کنارم گفت «چرا ملاحظه نمی‌کنی؟» بی مقدمه گفتم «به توچه؟ باید به تو هم جواب بدم؟» بنده خدا رنگ باخت و با آن لهجه قشنگ درگزی گفت «من صندلی جلوی پراید نشسته بودم» گفتم «ببخشید حواسم نبود» راننده آمد جلو خیالش نبود، اما شلوارش پاره بود، خشتکش، نمی‌دانم چرا؟

6) به مامان زنگ زدم که هرطور شده مدارک را پیدا کند و بفرستد، زنگ زد گفت نیست که نیست. به شوهرخواهرم هم زنگیدم، گشت و گفت نیست. مجبور شدم ازش بخواهم به بابا بگوید چی شده تا مدارک را بیاورد، بابا آمد با شوهرخواهر، صندوق عقب را زد بالا و مدارک را بهم داد و رو به من گفت «چرا ناراحتی پسر؟ فدای سرت!»

6) همین جمله بابا کافی بود تا برای اولین بار در تاریخ عمرم خجالت بکشم، زنگ زدم به یکی، گفتم «شب میام پیشت» حتی قبلش زنگ زدم برایم بلیط پایتخت بگیرند تا چندروزی دور باشم از این وضعیت، یادم آمد فردا باید به بیمه امضا بدهم، پلیس گفت «فردا 9 صبح، بیمه»

7) بیمه تعیین خسارت کرد، پراید 1میلیون و 450هزار تومان که مطمئنم بالای 2میلیون خرج دارد و پیکان جلویی 175هزار تومان که قطعا زیر 40هزار تومان خرج دارد. این وسط سر ما بی‌کلاه ماند که حدود ۸تومان از نوع میلیونش باید خسارت بدهیم. من نه، اما بابا که می‌دهد، اما انصافا روسیاهی‌اش ماند برای ذغال!

8) سر شوخی با راننده‌های زیان‌دیده باز شده بود ،گفتم «آن یکی کی بود توی ماشینت؟» کلا کتمان کرد. ازش پرسیدم «چند کس (با فتحه کاف لطفا) موقع تصادف پایین اومدن؟» گفت «4تا» گفتم «3تاشون از ماشین من بود، اون یکی دیگه از کجا اومد؟» گفت «والا خبر ندارم، من که تنها بودم!» طفلکی آنقدر دروغ گفت که یادش رفت طرفی که موقع تصادف کنارش بود، الان هم بغل دستش ایستاده و دارد با ما صحبت می‌کند!

9) کلا زمانه روی روال نیست. صبح همان روز وقتی یکی از کارهایم تمام شد، گفتم تا یک هفته استراحت می‌کنم که هفته آینده با خیالت راحت بروم سفر. این یکی رید به همه چیز رفت. این وسط چیزی که خیلی سوزاندم این بود که یکی از آن کس‌ها (هرجور راحتید بخوانید) پیامک داد که «کاریت که نشده هانی؟ می‌خوام ببینمت» من هم جوابش را دادم «برو (به انضمام یک فحش کشدار و یک مادررنگی)»!

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: نوشته های بی ربط و الکی | لينک ثابت |

3:6 قبل از ظهر

مسئولان نظام در خانه‌های مجردی، مسئولان استان در کافه‌های سنتی!

کافه مذهبی!

الف) گفت«سلام علیکم» گفتم«علیکم السلام» گفت«که اینطور؟» گفتم«کدوم طور؟» گفت«شب‌ها تو خونه مجردی‌تون می‌شینید و علیه مسئولان نظام صحبت می‌کنید؟» گفتم«من؟» گفت«بازی فوتسالتون هم که تموم میشه، مسئولان نظام رو مسخره می‌کنید و می‌خندید» گفتم«من؟» گفت«بله» گفتم«نه خیر» گفت«اگه ثابت کردم...» گفتم«چیو؟» گفت«که این کارا رو می‌کنید» گفتم«نیازی به اثبات نداره، ما خونه مجردی داریم» گفت«بقیه‌اش؟» گفتم«هیچی» موبایلش را برداشت رکوردش را قطع کرد و رفت توی فایل‌های شخصی‌اش. گفتم«چیه؟» گفت«اینو گوش کن» صدای یکی بود که داشت فحش می‌داد، فحش که نه یک جورهایی قلدری می‌کرد علیه یکی از مسئولان استان نه نظام، برایم جا افتاد که کجاست. گفت«خب؟» قطعش کردم و گفتم«این که صدای من نیست» گفت«قطع نمی‌کردی صدای تو هم پشت سرش بود» گفتم«حالا؟» گفت«حالا فقط رفیقاتو بشناس» گفتم«منظور؟» گفت«فهمیدی کی صدارو ضبط کرده؟» گفتم«بله» گفت«خب پس رفیقاتو بشناس» گفتم«باشه»!

ب) توی کافه نشستهایم که یکی توجه‌مان را جلب می‌کند، بله آقای معاون است؛ تا دیروز مصاحبه می‌کردی که باید کافه‌ها جمع شوند حالا اینجا؟ ماشالله دود می‌داد بیرون چنان اگزوز خاور، انصافا دمش گرم استعداد خروج هر نوع دودی را داشت، اعم از حلقه‌ای، قلبی، قلبی که از وسطش تیر رد شده باشد، فلشی یا هر نوعی که اطرافیانش ازش می‌خواستند. همان برادران انبوه‌المحاسنی که سر اینکه چه کسی دود بیشتری خارج می‌کند داشتند باهش کل‌کل می‌کردند. بنده خدا حواسش به دور و بر نبود، تا اینکه چند تا خبرنگار را دید آمد توی شلوغی‌ها برود، اما ناخودآگاه چشم تو چشم‌مان شد و یکی از آن خنده‌های مصنوعی که معنی‌اش این بود «توروخدا به رییس چیزی نگین» یا «جون مادرت بین خودمون بمونه» یا هرچیز دیگر. فردایش مصاحبه کرد که «کافه‌ها باید جمع‌آوری شود، جوان مردم تا ساعت 11 و نیم شب می‌نشیند به قلیان کشیدن و این باعث فساد است» راست می‌گفت اتفاقا ساعت 11 و نیم شب بود که رفت؛ 11 و نیم شب پنجشنبه 30 تیرماه 90، دقیق‌تر توضیح بدهم؟!

ج) آقای استاندار آمده توی جشن روز خبرنگار و می‌گوید«هرکدام از مدیران استان که جواب ندادند، مستقیما به خودم گزارش دهید» اگر باز بلند شوم بپرسم که «دکتر جان، خودت را کجا پیدا کنیم؟» باید بروم پیش آن بند الفی‌ها جواب بدهم. آخ که اگر می‌شد یک بار این آقایان را بی‌محافظ و شوکر ول کنند تا ما راحت حرف دل‌مان را بزنیم چه خوب می‌شد؛ حداقل همین حوالی روز خبرنگار. بعد می‌شد حتی درباره بند ب هم ازشان سوال کنیم یا خیلی چیزهای دیگر به شرطی که مرد و مردانه مثل صدر اسلام قبل از صحبت، حکم امان بدهند. سال قبل یادتان نیست آن جوان در محضر آقا چه حرف‌های قشنگی زد، حالا الان در امان است یا نیست را خبر ندارم!


پ.ن1) تیغ دوست از تیغ عقرب بدتر است/ پس بزن عقرب که دردش کمتر است!

پ.ن2) واعظان کین جلوه در محراب و منبر می‌کنند/ چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند!

پ.ن3) هرچه بگندد نمکش می‌زنند/ وای به روزی که بگندد نمک!

پ.ن4) پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت/ برگشتنا یه دختری خوشگل و با محبت!

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: نوشته های بی ربط و الکی | لينک ثابت |

11:58 بعد از ظهر

بوی خمینی و دور خامنه‌ای و خانم شیرزاد!

من عاشق این شیرزادم1) من واقعا نمی‌فهمم چرا هی تماس می‌گیرید و پیام می‌دهید و این سوال احمقانه را می‌پرسید که «چرا کسی تو رو نمی‌گیره؟» مگر من چی کار کرده‌ام؟ استدلالتان هم نوشته‌های وبلاگم است. نکند شما خبر ندارید که مملکت دموکراسی است؟ اگر قرار باشد با 4تا جمله و کلمه گرفتار شویم که دموکراسی را بدهیم باد ببرد. ناراحتی‌تان هم از شعری است که در پست قبلی نوشتم که «هر زمان بوی خمینی به سر ما افتد / دور سید علی خامنه‌ای می‌گردیم» صحبت من این است که اولا مگر خمینی بو دارد که به سر ما افتد؟ دوما اگر اصلا بویی هم باشد که به سر امثال من که سن‌مان به‌اش قد نمی‌دهد نمی‌افتد، سوما آمدیم و بویش به سر ما افتاد آن یکی را کجا پیدا کنیم که دورش بگردیم؟!

2) پست قبلی نمی‌دانم کامنت‌هایش چه کار شده بود که هر کاری می‌کردم بازهم می‌نوشت باید تایید شود و جالب اینکه من تایید نمی‌کردم و خودش بعد از مدتی نمایش داده می‌شد. داشتم فکر می‌کردم که از کجا این نظرات تایید می‌شود که یک عروسی دعوت شدیم که اتفاقا پدر عروس از بچه‌های آخر بود. داماد که از رفقا بود خاطره‌ای تعریف کرد از خواستگاری‌اش که من فی‌الفور فهمیدم کامنت‌ها از کجا تایید می‌شود. با این حال از این پس شما می‌توانید به جای تماس با شماره 113، از طریق کامنت‌های این وبلاگ با دوستان آخر ارتباط برقرار کنید!

3) یک سبزقبایی داشتیم توی پادگان که خیلی ادعای زرنگی‌اش می‌شد. بدجوری هم در این مدت پیچیده بود به پر و پاچه ما. اما روز آخر که رفته بودم این برگه تسویه حساب را تحویل بدهم چند نمونه اساسی از وقت‌هایی که دورش زده بودم را به‌اش گفتم که فکر نکند خیلی زرنگ بوده. آخر همیشه توی پادگان می‌گفت «مسعود! هر چقدر هم تیز باشی از سوزن تیزتر نیستی که نخ از تو ...نش رد می‌کنن» تیزبازی‌هایم را که به‌اش گفتم فهمید که چرا، از سوزن هم تیزترم. رفت توی خودش، کمی فکر کرد و گفت «گیرم به طریقی تمام خلق بفریفتی/ با دست انتقام زمانه چه می‌کنی؟» انصافا دلم برایش سوخت.

4)  ...اما نکاتی درباره بعد از خدمت هم در نظر داشته باشید؛ اول که این صفت احمقانه سرکار را از روی من بردارید. تا دیروز که با لباس نظام راه می‌رفتیم کسی نمی‌گفت سرکار، حالا هرکس می‌بیند می‌پرسد «چطوری سرکار؟» نکته دوم اینکه خواهشا نپرسید که برنامه‌ام برای بعد از خدمت چیست؟ اصلا فکر کنید برنامه کودک یا برنامه ساختمان پزشکان یا اصلا فرار از کشور، به کسی چه مربوط؟ مشورت‌های خدمتی هم نکنید که مثلا «بروم خوب است یا نروم؟» همینقدر بگویم که هر چقدر زودتر بروید زودتر از شرش خلاص می‌شوید، پس به امید معافیت با قوانین مسخره دوبرادری و سه‌خواهری و این جور چیزها نباشید لطفا. نهایتا از هرچه درباره نظام و سربازی این جور چیزهاست صرف نظر کنید که باز من مجبور می‌شوم یک چیزی بگویم و شما بپرسید «چرا کسی تو رو نمی گیره؟»

5) گفتم ساختمان پزشکان یادم آمد چقدر دوست و رفیق به خنگی این منشی توی این سریال داریم، بعضی وقت‌ها واقعا فکر می‌کنم «هرچی قناسه با ما شناسه» خوب دور و برم را که نگاه می‌کنم این چنین است. البته به همه هم حق می دهم که درباره من اینجوری فکر کنند. ولی انصافا هرچه باشم مثل این خانم شیرزاد که نیستم، واقعا؟!

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: نوشته های بی ربط و الکی | لينک ثابت |

0:48 قبل از ظهر

۲۲خرداد و خدمتی که تمام شد!

تمام

«اینجانب مسعود حکم آبادی دیگر هیچ‌گونه تعهد و بدهی مالی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ندارم، در صورت اثبات خلاف این ادعا...» بالاخره بعد از 19 ماه زیر این جمله لعنتی را امضا کردم و یک انگشت هم کنارش چسباندم و به هرچی نظام و سربازی و سپاه بود پشت کردم.

زیاد طول نکشید... به قول خیلی‌ها مثل یک چشم به هم زدن، اما از آن چشم به هم زدن‌هایی که دهن چشم سرویس می‌شود، مخصوصا که این چشم چیزهایی در این مدت دید که در عمر 21ساله‌اش ندیده بود. اصلا سربازی جز این که خاصیت دیگری ندارد، اینکه چیزهایی ببینی که در عمرت ندیده باشی؛ آدم‌هایی که لباس سبز تنشان کرده و دور هم جمع می‌شوند و چایی می‌خورند و والیبال بازی می‌کنند تا صبح‌شان ظهر شود یا دیدن افرادی که عصرها سر پنجراه پایین خیابان می‌ایستند و فریاد می‌زنند «آخر سیمتری یک نفر!» و حالا اینجا شده‌اند «جناب سرهنگ» که باید این دست با ارزش که هزار کار ازش بر می‌آید به احترامش بالا بیاید و به گوشه کلاه بچسبد!

خارج از این‌ها واقعا نظر من این است که به ازای هر یک روزی که سرباز در پادگان حضور دارد حق‌الناس به گردن سبزقبایان نوشته می‌شود. اصلا شما بخندید؛ من را چه به نظر دادن؟ اما این جملات را جایی که باید می‌گفتم روز آخر گفتم و بیرون آمدم. حالا دوست دارم در این چاردیواری خودم هم بنویسمش.

من می‌گویم حق‌الناس که شاخ و دم ندارد، حتما که این نیست پول یک نفر را بخوری و اسمش باشد حق‌الناس، همین که یک شب، به زور در پادگان کسی را نگه می‌دارند دقیقه به دقیقه‌اش حق‌الناس است. البته که سپاهیان گردنشان خیلی کلفت‌تر از این حرف‌هاست که حق‌الناس اذیت شان کند. اما...

مهم نیست، این 19 ماه هم تمام شد. تا جایی که می‌شد به جای این که خدمت کنیم کار دیگر کردیم تا این گذشت زمان احساس نشود. حالا حتما یکی از برادران آخر اینجا را دنبال می‌کند، پس جایش نیست که از کارهای دیگر صحبت کنیم. فعلا همین، تمام!

راستی... این یک جمله را روی یکی از هزاران عکس رهبر که توی اتاقش بود نوشته بود که من اصلا معنی‌اش را نفهمیدم، شما چطور؟ «هر زمان بوی خمینی به سر ما افتد... دور سید علی خامنه‌ای می گردیم» بو و این جور صحبت‌ها...!


پ.ن1) آخر: اطلاعات خراسان رضوی

پ.ن2) 19ماه خدمت با احتساب یک ماه اضافه خدمت نوشته شده

پ.ن3) F یعنی فینیش، اصلا فکر بد نکنید!

پ.ن4) خودم هم نفهمیدیم چطور شد که این خدمت آنقدر اضافه شد که دقیقا رسید به روز ۲۲خرداد، واقعا چرا؟!

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: نوشته های بی ربط و الکی | لينک ثابت |

1:22 قبل از ظهر

از اخراجی‌ها تا عدل خمینی(ره)، هزار تومان!

احمق ها!

بعضی وقت‌ها به خاطر از دست دادن بعضی پول‌ها یک جاییم می‌سوزد و چون خیلی کم این اتفاق می‌افتد، وقتی می‌شود، می‌فهمم حتما مشکل بزرگی بوده، وگرنه پول از من دزدیده‌اند، پول به x و y و البته z داده‌ام، اما اینجوری نسوخته بودم که با دیدن اخراجی‌ها سوختم!

عصر چهارشنبه بود داشتم با دوست تپل و دوست‌داشتنی‌ام فکر می‌کردم (تعجب نکنید؛ درست خواندید!) که از بیکاری چه کار کنم؟ تصمیم گرفتیم مثل میلیون‌ها آدم بیکار که رفته‌اند و شاهکار این آقای نمکی را دیده‌اند برویم و تماشایش کنیم.

یک عدد دربست از سناباد تا سینما هویزه گرفتیم و وارد که شدیم روی پرده این نوشته آمد‌؛ «تهیه کننده و کارگردان: مسعود ده‌نمکی» یک صندلی پیدا کردیم و نشستیم که کم‌کم دستمان آمد ماجرا چیست؟ رقابت چند کاندیدا است که البته به گفته آقای کارگردان هیچ ربطی هم به انتخابات ریاست جمهوری ندارد (گوش‌های ما مخملی!) خوب دقت کنید؛ یکی‌شان دائما با همسرش در مراسمات مختلف شرکت می‌کند و اتفاقا یک رنگ خاص را هم برای تبلیغش انتخاب کرده و اتفاقا مهندس هم صدایش می کنند و اتفاقا شعارش هم این است؛ «آزادی اندیشه، بی... نمیشه!» احتمالا این شما را که یاد کاندیدای خاصی نمی‌اندازد؟ ما هم همینطور! یا فامیل طرف که دباغ بود که تداعی کننده فرد خاصی در ذهنتان نیست؟ بگذریم... همینجوری داشتیم نگاه می‌کردیم و به خنده احمقانه مردم اشک می‌ریختیم که دیدیم صدای موسیقی غیرمجاز «همه چی آرومه» بلند شد. به تبع آن من هم بلند شدم که بروم بیرون چیزی بگیرم و بعد از برگشتن با طیب خاطر فیلم را دنبال کنم. رفتم بیرون و از این خرت و پرت‌هایی که آدم معمولی‌ها در سینما می‌خورند و معمولا صدای خش‌خش پوست و تیک‌تیک خوردنش روی اعصاب است خریدم و در این فکر بودم که چطور سنتوری را به خاطر داشتن یک موسیقی به اصطلاح غیر مجاز توقیف کردند، این اما اخراجی‌ها با یک موسیقی رسما ماهواره‌ای دارد اکران می‌شود، که یک دفعه دیدم صدای ترانه سوسن خانم از داخل سالن آمد، گفتم شاید موبایل یکی از این معمولی‌ها زنگش این است، اما تا آمدم داخل دیدم نه کنسرت سوسن خانم شروع شده!

حالا از بالا داشتم بالا می‌آوردم از جایی داشتم می‌سوختم به خاطر همه چی؛ از کرایه ماشین تا بلیط و چیپس و پفک. برای همین پیشنهاد دادم هرچه سریع‌تر این سالن را ترک کنیم و قید پایان این شاهکار سینمایی را بزنیم. آمدیم بیرون و جلوی سینما سوار تاکسی شدم که راننده گفت: «می‌گن فیلم معرکه‌یه» بی‌مقدمه گفتم: «ریده!» راننده هم بیمقدمه گفت: «تا عدل خمینی(ره) کرایش هزار تومنه‌ها!»


پ.ن1) x و y و z را عاقلان تفسیر خواهند کرد، توضیح نخواهید لطفا!

پ.ن2) اگر رابطه فامیل دباغ را با هیچ کسی پیدا نکردید، در گوگل یک سرچ دباغ به انضمام سروش انجام دهید.

پ.ن3) حکایت ما آدم‌های فرهیخته با این آدم معمولی‌ها هم حکایت عجیبی است واقعا!

پ.ن4) دانستن اینکه همه چی آرومه یک آهنگ ماهواره‌ای است حتما مستلزم داشتن ماهواره نیست، کمااینکه ما یک ماهواره داریم که تمام شبکه‌های استانی را مثل آینه می‌گیرد!

پ.ن5) بابت حرف بی‌مقدمه‌ای که به راننده زدم و متاسفانه اینجا هم قید کردم، عذرخواهم.

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: نوشته های بی ربط و الکی | لينک ثابت |

1:36 قبل از ظهر

جهاد اقتصادی، پدر میرحسین و این همه آدم کم تخته!

مشت نمونه خروار

صبح یکی از روزهای عید که از خواب بیدار شدیم و تصمیم گرفتیم عید دیدنی را شروع کنیم اول رفتیم خانه عمه، آنجا نشسته بودیم که اتفاقا عمه دیگر هم با همسر و فرزندان از راه رسید. چند دقیقه‌ای به خوش‌وبش و چرت‌وپرت گذشت که صحبت این پیش آمد که این سربازی ما که تمام شود قرار است بعدش چه کنم؟ به هر حال صحبت حول همین محور نصفه‌و‌نیمه رها شد و ما رفتیم خانه یکی از عموها، چند دقیقه‌ای نشستیم و آنجا ‌واقعا بحثی بهتر از جهاد اقتصادی برای به میان کشیدن، پیدا نشد. کمی که در این رابطه صحبت کردیم تصمیم به رفتن شد و رفتیم به خانه آن عمه دیگر که چند ساعت پیش خانه آن عمه قبلی با همسر و فرزندان از راه رسیده بود و باهم بودیم. شوهر عمه جان ادامه بحث خدمت را پیش گرفت که یک دفعه آن عمه اولی هم که آغازگر این عید دیدنی‌ها بود آمد و بعدش هم عموی دیگر (غیر از آنکه صبح خانه‌اش بودیم) رسید.

اتفاقا داشتیم می‌گفتیم و الکی می‌خندیدیم و آجیل‌دان شکم را پر می‌کردیم و از مسائل پس از خدمت حرف می‌زدیم که حاج‌خانم شاکی شد چرا خانه اقوام او نمی‌رویم؟ برای همین سرعتی خودمان را رساندیم به خانه دایی، اتفاقا خاله هم آنجا بود با همسر و فرزندان و داماد که جمعا در 2اتومبیل به زور جا می‌شوند. بعد از اینکه آن‌جا کمی درباره بحث یارانه‌ها و اینکه قبض گازمان 420هزار تومان آمده حرف زدیم و هرکسی نظری داد، بلند شدیم و رفتیم خانه همان عموی دیگر که آمده بود خانه عمه دیده بودیمشان. این دفعه این عمو که ظاهرا پس از رفتن ما داشتند پشت سر ما درباره شغل بعد از سربازی غیبت می‌کردند انگار از هیچی خبر ندارد، دوباره شروع کرد و نیم ساعتی این طور گذشت تا از آنجا هم کندیم و رفتیم خانه همان خاله‌ای که عرض کردم در 2عدد اتومبیل جا نمی‌شوند، همان‌ها که خانه دایی بودند. اتفاقا همان دایی هم رفته بود خانه پدرزنش و بعدش آمده بود خانه این خاله که دید صبح‌شان را بازدید کند. نشسته بودیم که یک دفعه بابا گفت که اگر خانه پدر زن دایی نرویم که خیلی زشت است، پس نتیجتا ما هم تا خانه پدر زن دایی رفتیم و بعد از یک ماچ و بوسه آبدار با آن سبیل‌های تند و تیز آقای پدر زن نشستیم و داشتیم درباره بحث رحلت جانگداز پدر میرحسین حرف می‌زدیم که دیدیم همان خاله‌ای که الان باهش خانه آن خاله بودیم پشت سرمان رسید و بعدش عموی‌مان آمد. تجب نکنید در خانواده ما یک عمو هست که نقطه اتصال خانواده مامان به باباست. آخر عموی ما می‌شود پسر عمه مادربزرگ پدر خانم دایی! نشستن اینجا هم داشت رو به آخر می‌رفت که تصمیم گرفتیم از آن‌جا برویم.

گفتیم استثنائا نهار را برویم خانه. داشتیم نهار می‌خوردیم که یک خاله دیگر به اتفاق همسر و بچه خردسالش از راه رسید و با ما هم غذا شدند مضاف بر خواهر و شوهرخواهر عزیز. به هر حال با مهمان‌های نطلبیده نهار را خوردیم و آن‌ها رفتند.

برنامه بعد از ظهر را چیدیم که عصرمان را شب کنیم؛ برای همین اول رفتیم خانه خواهر و شوهرخواهر گرامی، همان‌هایی که نیم ساعت پیش از خانه‌مان رفته بودند. بعدش هم خانه آن خاله که یک ساعت پیش خانه‌مان بود؛ داشتیم تیک تیک تخمه می‌شکستیم که پدرزن دایی زنگ زد که می‌خواهند بیایند خانه‌مان، برای همین برگشتیم خانه که دیری نپایید عمه و عمه دیگر و خاله و دایی و دایی دیگر و پدر زن دایی و عمو و عموی دیگر و مجددا خواهر و شوهر خواهر (که در حین مهمانی‌های مختلف جایشان در منزل محفوظ است) وارد شدند. این خاله آخری هم که الان از خانه‌اش آمده بودیم به دلیل خالی نبودن عریضه دوباره با همسر محترم و بچه‌شان وارد شدند که جمع خودمانی‌تر شود. نشسته بودیم و مثل احمق‌ها داشتیم تخمه می‌شکستیم که یک دفعه شوهرخاله پرسید «جدا قبض گاز شما 420تومان اومده؟» هنوز من و حاج آقا آمدیم توضیح بدهیم که عموی اولی به جای ما جواب داد که «امسال که جهاد اقتصادی شده حتما وضع خیلی بهتر میشه!» پدرزن دایی هم که انگار اصلا توی باغ نبود گفت «ولی حیف شد این اول سالی این خدابیامرز فوت کرد، میرحسین کم دردسر داشت اینم اومد روش» شوهر عمه جان هم که اصلا با میرحسین و پدر و مادرش رابطه خوبی ندارد همانطور با دهن پر از شیرینی اظهار فضل کرد که آقا ما آخر نفهمیدیم این مسعود آقا بعد خدمت می‌خواد چی کار کنه؟!


پ.ن1) از اینکه در شناسایی نسبت‌ها کمی گیج شدید، واقعا عذرخواهم.

پ.ن۲) کلا جمع کثیری از ما ایرانی‌ها چند تخته‌مان کم است!

پ.ن۳) عکس این مطلب مهر صحتی بر بند دوم است.

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: نوشته های بی ربط و الکی | لينک ثابت |

چیزی مثل بهاریه! 10:37 بعد از ظهر

هرکس غم دنیا بخورد می‌بازد...

پت و مت!

«سال 89 با همه خوبی و بدی‌هایش گذشت» این کلیشه‌ای‌ترین شکل ممکن برای شروع یک نوشتار بهاریه است. اما واقعیت همین است. عمرا بشود یک دقیقه‌اش را با میلیون‌ها تومان پول برگرداند. حتی لحظات بدش را، لحظات تلخش را. حالا باید پشت سر را فراموش کرد، همان کاری که من زود انجامش می‌دهم. هرکجا که باشم هر چه گذشته را خاک می‌کنم. الان هم فقط باید به فکر همین سال 90 بود که به‌مان خوش بگذرد، با تمام بدی‌هایش باید حال کنیم. اصلا من می‌گویم «عمری که اجل در پی آن می‌تازد / هر کس غم دنیا بخورد می‌بازد» واقعا حیف است به خاطر هر چیز کوچکی، الکی ناراحت شویم. وقتی می‌شود خیلی خوشگل خندید و گذشت. وقتی می‌شود مثل این خواهر ساده من، هیچ غمی نداشت و سفره هفت‌سین درست کرد یا مثل خودم که از فردا به مدت 7شبانه روز می‌روم توی آن پادگان لعنتی حبس می‌شوم و باز الان دارم می‌خندم. آخر این‌ها چیز غصه‌داری نیست. غصه، بودن در مملکتی است که... ولش کن، قرار شد سیاسی ننویسم. تمام!


پ.ن) خواهشا توقع نداشته باشید که افراد عکس بالا را معرفی کنم، این عکس را فقط محض این گذاشتم که بدانید در قطار هم می شود شاد بود، قطاری که مقصدش بازگشت به خانه اول است!

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: نوشته های بی ربط و الکی | لينک ثابت |