تبليغاتX
دست نوشته های یک روزنامه نگار آماتور
0:46 قبل از ظهر

تصاویر منتشرنشده از سرباز رشید اسلام «م.ح»!

همين الان يك دفعه حس نوشتنم آمد، الان؛ چهارشنبه 13 آبان ساعت 19 و 20 دقيقه در شهرآرا. البته حالا كه شما اين نوشته را مي‌خوانيد اصلا اين موقعي كه بالا نوشتم نيست، الان دارم مي‌نويسم براي دم رفتن بگذارمش روي وبلاگ؛

  عکس منتشر نشده!

الف) حالا كه شما داريد اين مطالب را مي‌خوانيد قطعا من اردكان يزد، سربازي‌ام. خر شدم... دفترچه‌ام را مثل اين بچه مثبت‌ها سر موقع رفتم فرستادم حالا 18/8/88 بايد به خدمت مقدس اعزام شوم که شدم. تازه اوج كارهايم است، واي خدا! چقدر كارهايم روي زمين مانده؛ الان كه فكر مي‌كنم من قطعا 3روز بدون موبايلم مي‌ميرم! موبايل، اينترنت، روزنامه... حتما اختلالات رواني سراغم را مي‌گيرد. اصلا مي‌دانيد چيست؟ لعنت به خدمتي كه بخواهد زوركي باشد!

ب) دوست ندارم درباره عقايد سياسي‌ام چيزي بنويسم، وبلاگم از جاهايي كه انتظارش نمي‌رود چك مي‌شود اصلا انگار خفقان شده، به گوش پدرم رسانده‌اند؛ بنده خدا برايش اس ام اس فارسي مي‌زنم بلد نيست بخواند، بعد ازم مي‌رسد: «مسعود! اين وبلاگ چي هست كه تو داري؟» خب خدا خيرش بدهد هركسي را که به اين بابا گفته من وبلاگ دارم و باقي قضايا كه از ريز نوشته‌هايم برايش توضيح داده. شعر بلد نيستم وگرنه اينجا يكي از آن شعرهاي روشنفكرانه مي‌طلبيد درباره خفقان و «دهانت را مي‌بويند» و از اين جور حرفها!

با کله در برگ

ج) تلفن‌هاي غريبه عذابم مي‌دهد، اصلا پشتم ميلرزد وقتي از اين شماره‌ها روي گوشي‌ام مي‌افتد، اين فقط در تلفن‌هاي غريبه خلاصه نمي‌شود آشناياني كه سال مي‌آيد و مي‌رود و تماس نمي‌گيرند هم بين‌شان هست، يا كسي پولي قرض مي‌خواهد، يا مي‌خواهد مطلبي برايش بنويسم در شهرآرا يا مي‌گويد «كي بيكاري ببينمت؟» واقعا ديدن من چه خاصيتي دارد، آنقدر در رودبايستي همين آدم‌ها مانده‌ام كه اگر كارهايي كه به ملت از روي رودربايستي قول داده‌ام را روي كاغذ رديف كنم حداقل يك دفتر 40برگ خواهد شد. اه... تا كي وقتي تلفن غريبه مي‌افتد الكي آرام صحبت كنم و دروغكي بگويم «من توي جلسه‌ام بذار بعدا بهت مي‌زنگم»؟!

د) روز قبل از اعزام با بر و بچ رفتیم تفریح (همه مرد بودند، به خدا!)، حاصلش همانی شده که می‌بینید؛ سرخوش بودم. شده بودم مدل عکاسی. کلا عکس گرفتن را دوست دارم اما در عکس افتادن را اصلا! به هیچ وجه خوش عکس نیستم، این‌ها هم که می‌بینید شانسی یک چیزهایی درآمده. به گمانم پست بعدی عکس‌هایی باشد با لباس سربازی!

هـ) نمونه عکس اصلی پست را (البته به طور کامل) قاب کرده‌ام و الان روی میزم است در شهرآرا! حداقل من که می‌روم زیر پرچم نظام خدمت کنم همکارانم از وجود نازنینم بی‌بهره نمانند. وقتی خودم آن‌جا بودم که پشت سرم حرف می‌زدند، حالا عکسم را گذاشته‌ام تا مدافعم باشد!

من و دبیر تحریریه!

و) امیر قویدل مرد؛ امان از این احسان که با یک اس ام اس حالم را خراب کرد، اما واقعا مرد. خدا بیامرزدش، آمده بود مشهد رفتم دیدنش در هتل هما، مصاحبه هم کردم. همین روزها در جام جم بخوانیدش.

ز) برای بار اول است که عکسم را می‌گذارم، از زوایای مختلف هم گذاشته‌ام که خوب نگاه کنید؛ ببینید من شبیه ضدانقلاب‌هایم؟! شبیه آن‌هایی که وجودشان برای این مملکت خطرناک است؟!! ...امان از کوته فکران تنگ نظر!


11:47 بعد از ظهر
دو روایت از یک سفر

نیمرو

1) روایت اول؛ نیمروی 141هزار و 900 تومانی

برای نمایشگاه مطبوعات رفتم تهران، تهران رفتن یک طرف، برگشتن از پایتخت یک طرف. گفتند بلیط برگشت نیست، اما از آنجا که تا به حال سابقه نداشته بی بلیط بمانم مثل مرد وارد آژانس شدم و گفتم «برای امشب یک بلیط هواپیما» زن جوان (که بچه‌اش هم کنارش نشسته بود)  نگاهی کرد و گفت «معلومه که تو این وضعیت بلیط نیست، انگار از 8/8/88 بی خبرید!» حالا فهمیدم کار به همین راحتی هم نیست، اما بنده خدا دوبار اینتر زد و چند بار دکمه فشارید و گفت «برای 8 و نیم هست» درنگ نکردم و گفتم «تا وقته من از عابر بانک پول میارم ، صادرش کن!» رفتم و برگشتم بلیط را گرفتم و رفتم نمایشگاه شد ساعت 6. دست استاد را گرفتم که برویم خانه و وسائلم را بردارم. ساعت‌های 7 بود رسیدیم خانه،  جایتان خالی هوس نیمرو کرده بودم؛ روغن و ماهیتابه و گاز و بدبختی... نیمرو را آوردیم وسط سفره، ساعت شد 7 و نیم که از خانه زدم بیرون.

تاکسی از امام حسین(ع) سوار شدم برای آزادی، اما دیدم نیم ساعت طول کشید آمد تا ولیعصر(عج) پریدم پایین و ماجرا را موتوری کردم به سرعت رفت فرودگاه پولش را دادم اما وای... گفتند «شرمنده برگردید که گیت بسته شده...» و من برگشتم!

سوار تاکسی شده بودم که برگردم، راننده تاکسی گفت «جا موندی؟» گفتم «آره» گفت «می‌دونی که تا جمعه بلیط نیست!» گفتم «آره» گفت «اما من واسه فردا شب بلیط دارم!» گفتم «خب دمت گرم؛ بده!» گفت «یه خورده گرون‌تره!» گفتم «چند؟» گفتم «صد هزار تومان!!!» سرم سوت کشید دوبرابر قیمت؟ گفت «جون تو قیمتش همینه! به من می‌ده 85 تومان، 5 تومان پول پیکه که میاره بهم می‌ده، 5تومان هم واسه خودم داره!» اما این وسط من نفهمیدم 5تومان دیگه کجا رفت؟!! 40 هزار تومان بهش دادم که فردا همین موقع دم پرواز بلیط را به من بدهد، فردا هم آمدم 60هزار تومان دیگه دادم و بلیط50 هزار و800  تومانی را خریدم 100هزار تومان!!!

حالا شما حساب کنید؛ 500 تومان کرایه از امام حسین(ع) تا ولیعصر(عج) 7 هزار تومان کرایه موتور از ولیعصر(عج) تا فرودگاه، 25هزار و 400تومان ضرر بلیط برگشتی (نصفش را برگردادند)، 9 هزار تومان کرایه برگشت از فرودگاه تا خانه و بالاخره 100هزار تومان خرید بلیط جدید.

خوب دقت کنید اگر هوس نیمرو نمی کردم و این شکم لعنتی را نگه می داشتم الان 141هزار و 900تومان ضرر نمی کردم!!!

هواپیما

2) روایت دوم؛ کل کل و ضرر 141هزار و 900 تومانی

برای نمایشگاه مطبوعات رفتم تهران، تهران رفتن یک طرف، برگشتن از پایتخت یک طرف. گفتند بلیط برگشت نیست، اما از آنجا که تا به حال سابقه نداشته بی بلیط بمانم مثل مرد وارد آژانس شدم و گفتم «برای امشب یک بلیط هواپیما» زن جوان (که بچه‌اش هم کنارش نشسته بود)  نگاهی کرد و گفت معلومه که تو این وضعیت بلیط نیست، انگار از 8/8/88 بی خبرید! حالا فهمیدم کار به همین راحتی هم نیست، اما بنده خدا دوبار اینتر زد و چند بار دکمه فشارید و گفت «برای 8 و نیم هست» درنگ نکردم و گفتم «تا وقته من از عابر بانک پول میارم ، صادرش کن!» رفتم و برگشتم بلیط را گرفتم و رفتم نمایشگاه شد ساعت 6. دست استاد را گرفتم که برویم خانه و وسائلم را بردارم. ساعت‌های 7 بود رسدیم خانه،  جایتان خالی هوس نیمرو کرده بودم؛ روغن و ماهیتابه و گاز و بدبختی... نیمرو را آوردیم وسط سفره، ساعت شد 7 و نیم که از خانه زدم بیرون.

تاکسی از امام حسین(ع) سوار شدم برای آزادی، اما دیدم نیم ساعت طول کشید آمد تا ولیعصر(عج) پریدم پایین و ماجرا را موتوری کردم، نزدیک فرودگاه شدم که اس ام اس بازی‌هایم با یکی از دوستانم در تهران به اوج خودش رسیده بود، او می‌گفت که من بی معرفت شده‌ام و تهران سراغش نرفته‌ام و من گفتم و در حقیقت نوشتم «خب الان بلیطم رو کنسل می کنم و بر می‌گردم» طفلی که فکر نمی کرد من آنقدر خر باشم و نوشت «هرکی این کار رو نکنه...» رسیدم فرودگاه، هنوز یک ربع مانده بود به پرواز، رفتم بلیط فروشی و گفتم «اینو کنسلش کنید لطفا» مرد تعجب کرد و گفت «تو این بی بلیطی کنسلی مشهد؟» گفتم «آره، تهران واسم کاری پیش اومده.» بلیطم رو کنسل کردم و سوار ماشین شدم که برگردم راننده تاکسی گفت «جا موندی؟» گفتم «آره» گفت «می‌دونی که تا جمعه بلیط نیست!» گفتم «آره» گفت «اما من واسه فردا شب بلیط دارم!» گفتم «خب دمت گرم؛ بده!» گفت «یک خورده گرون‌تره!» گفتم «چند؟» گفتم «صد هزار تومان!!!» سرم سوت کشید دوبرابر قیمت؟ گفت «جون تو قیمتش همینه! به من می‌ده 85 تومان، 5 تومان پول پیکه که میاره بهم می‌ده، 5تومان هم واسه خودم داره!» اما این وسط من نفهمیدم 5تومان دیگه کجا رفت؟!! 40 هزار تومان بهش دادم که فردا همین موقع دم پرواز بلیط را به من بدهد، فردا هم آمدم 60هزار تومان دیگه دادم و بلیط50 هزار و800  تومانی را خریدم 100هزار تومان!!!

حالا شما حساب کنید؛ 500 تومان کرایه از امام حسین(ع) تا ولیعصر(عج) 7 هزار تومان کرایه موتور از ولیعصر(عج) تا فرودگاه، 25هزار و 400تومان ضرر بلیط برگشتی (نصفش را برگردادند)، 9 هزار تومان کرایه برگشت از فرودگاه تا خانه و بالاخره 100هزار تومان خرید بلیط جدید. این‌ها همه ضرر یک کل کل هیجان‌انگیز بود که خیلی حال داد!

فردا خودم را به آن بنده خدا نشان دادم، اول شوکه شد و فکر کرد الکی گفتم که بلیط داشتم اما من فکر اینجا هم کرده بودم و کپی بلیط کنسل شده را نشانش دادم تا پوزش به خاک مالیده شود که شد! واقعا فکر نمی‌کرد انقدر خر باشم ولی بودم!


پ.ن1) اجازه ندهید من بگویم کدام روایت صحیح است؛ خودتان حدس بزنید و البته بگذارید کسانی که درگیر ماجرا شدند برداشت خودشان را داشته باشند!

پ.ن2) در تهران اتفاقات دیگری هم افتاد که واقعا از حوصله این متن خارج بود، پست بعدی؛ «دروغ بزرگ فارس» و چند تا ماجرای دیگر را می نویسم.

پ.ن3) منظور از استاد در این متن «استاد علیرضا عطاریانی» است.

پ.ن4)واقعا قرار نیست کسی به فکر این بازار سیاه وحشتناک باشد؟ بنده خدا اصلا اینکاره بود، می‌گفت مشتری دائم دارم تو این شلوغی ها!


1:11 بعد از ظهر

 نظرات من درباره ولايت فقيه، نماز ميت، نماز جمعه و آقاي احمدي نژاد

سرباز وطن

گشتيم دنبال پارتي براي اينكه اين سربازي لامسب را مشهد بيفتم، گفتند بايد مصاحبه بدهي، جالب بود؛ تا به حال براي سربازي ديگر مصاحبه نداشتيم، اما خيالي نبود اين‌همه با ملت مصاحبه كرديم حالا يكي با ما مصاحبه كند؛ رفتم پادگان ثامن‌الائمه(ع) يك آقايي با مقدار زيادي ريش جلويم نشست و شروع كرد؛

- اسلام فقهي چيست؟

فكر كردم، سرم را بالا و پايين كردم و كمي من‌من... يك دفعه به سرم زد؛ «اسلامي كه مورد تاييد ولايت فقيه باشد...» طرف يك آفرين گفت و سرش را روي كاغذش خم كرد و چيزي نوشت و ادامه داد.

- نظرت درباره شخص مقام معظم رهبري چيست؟

ماندم چه بگويم، نگاه تقريبا خشمگين مرد جوان كه سرش را از روي كاغذ بلند كرد را حس كردم و با يك قيافه حق به جانب گفتم «اِ...» كه يعني اين چه سوالي است مي‌پرسي؟ و ادامه دادم «شما فكر مي‌كنيد اگر تدابير حكيمانه ايشون نبود، ملت الان در اين وضعيت به سر مي‌برد؟» مرد جوان هم طبيعتا گفت «نه» و باز من پررو شدم «شما ببينيد، نه تنها در ايران كه در سراسر دنيا مثل لبنان همه از ايشون به عنوان ولي امر مسلمين جهان ياد مي‌كنند» مرد جوان دستي به ريش‌هاي انبوهش كشيد و شعف‌زده يك آفرين گفت و ادامه داد.

- نماز جمعه چند ركعت است؟

فكر كردم و با مراجعه به مطالعات قبلي كه داشتم گفتم «2ركعت... ركعت اول قبل از ركوع يك قنوت دارد و ركعت دوم بعد از ركوع» مرد جوان به نشانه رضايت سرش را تكان داد و پرسش هايش را ادامه داد.

- نماز ميت چند ركعت است؟

اين دفعه واقعا شوكه شدم؛ نماز ميت كه ركعت نداشت. 100تا آدم كنار هم مي‌ايستادند و قنوت مي‌كردند و همان ايستاده كه نماز شروع شده بود، تمامش مي‌كردند. همين را گفتم؛ «يك ركعت، ايستاده!» انگار اين يكي را اشتباه جواب دادم كه بنده خدا كمي من‌من كرد و رفت سراغ سوال بعدي...

- طرفدار كدام گروه سياسي هستي؟

سريع گفتم تا به حال اصلا كار سياسي نكرده‌ام و علاقه‌اي هم ندارم. گفت «به هر حال به يك حزب و جناح كه تعلق خاطر داري» آمدم حرف بزنم كه سوالش را طور ديگري مطرح كرد.

- در جريانات انتخابات حق با كي بود؟

نگاهي به سوئيچ‌هاي ماشين كه توي دستم بود انداختم و كمي فكر كردم كه مرد گفت «خب...» سرم را بالا آوردم و برايش توضيح دادم «خب معلوم است ديگر... حق با آقاي احمدي‌نژاد بود؛ اصلا وقتي موسوي انقدر كوته فكر است كه هنوز هيچي نشده ادعاي تقلب را مطرح مي‌كند معلوم است كه مي‌خواهد يك آشوب و جنجالي درست كند» مرد به نشانه رضايت سرش را تكان داد و سوالاتش را از اين حالت خارج كرد و پرسيد:

- مي‌داني اگر بخواهي اينجا خدمت كني بايد آموزشي‌ات را در اردكان يزد بگذراني و تازه هرشب روي اين دكل‌ها نگهباني بدهي؟

گفتم نمي‌دانستم اما الان كه گفتيد فهميدم، مشكلي نيست. مرد از جايش بلند شد، با من دست داد و گفت براي تست پزشكي و بدني تماس مي‌گيريم كه بياييد، آمدم خانه... خانه خودمان نه، خانه مهدي اينا!


پي‌نوشت: خدايا منو ببخش... همين!

ماجرای من و دخترک! 0:51 قبل از ظهر

به خدا من خودمم!

فکر کنم این شکلی بود!

یک ماجرایی درست روز بعد از آپ قبلی برایم اتفاق افتاد که اینجایم مانده بود بنویسمش، ولی دلم نیامد پستم را خراب کنم؛

شبی از شب‌های خدا که اتفاقا لیالی قدر هم بود داشتم می‌رفتم سر تمرین نمایشم... کنار خیابان نشسته بودم توی ماشین ـ که استثنائا ماشین حاج آقا هم بود و از آن گران‌ها ـ که یکباره دیدم دختر خانمی خوش بر و رو و زیبا در را باز کرد و کنارم نشست! نگاهی به صندلی عقب انداخت که مهدی نشسته بود و گفت: «اه... شما که 2نفرید!» من که کم کم شیطان رجیم به جلدم وارد شده بود، گفتم «خب باشیم، نمی‌خوایم بخوریمت که، رفیقمه دیگه»

بنده خدا چیزی نگفت و نشست، اما تا اینکه نفر بعدی که برای پول برداشتن از عابر بانک پیاده شده بود وارد ماشین شد، دختر خانم فرار را بر قرار ترجیح داد و رفت. اما من که فکر کردم بد نیست تفریح شبانه‌ام جور شود دنبالش رفتم ـ البته بدون مسافرانم ـ و سوارش کردم.

دختر تا نشست گفتم «اسمت چی بود؟» به حالت تعجب نگاهم کرد و گفت: «یعنی چی؟» گفتم «یعنی چی نداره دیگه! تو مگه اسم نداری؟ می‌خوای هو صدات کنم؟» دخترک نگاه عاقل اندرسفیهی به من انداخت و گفت «مگه تو خودت نیستی؟» سرم را خواراندم و گفتم «والا خودمم؛ خود خودم!»

دخترک هیچی نگفت و رفتیم. کمی که حرکت کردیم گفت «منو می بری یه جای خلوت؟» استغفر الله! شب احیا و وفات حضرت علی(ع) ببرمش جای خلوت چه کارش کنم؟ به‌ش گفتم «واقعا الان جای خلوتی ندارم»

باز دوباره انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت: «اما به خدا تو خودت نیستی!» گفتم «تو یا منو مسخره کردی یا خودت مسخره‌ای» دختر انگار که از حرفش پشیمان شده باشد گفت «آخه تو موهات تا کمرت بود!!!» گفتم «بشین دختر جان! من که دفعه اول تو رو می‌بینم تو هم همینجور! آخه موهای منو از کجا دیدی؟» باز دوباره به حرفش مصمم شد و گفت: «بابا تو عکسی که فرستادی!»

خواستم حرف بزنم که پلیس از کنارمان رد شد و دختر که انگار سابقه این جنگولک بازی‌ها را نداشت نفس راحتی کشید و من گفتم: «آخه من کی به تو عکس دادم؟ من حتی اسم تو هم نمی دونم» گفت «اسمم؟» گفتم «خب آره دیگه مثلا اسم من مسعوده، اسم تو چیه؟» یک دفعه انگار که برق 3فاز به‌ش وصل کرده باشند گفت «اسم تو مسعوده؟» گفتم «خب آره» گفت «دیدی گفتم تو خودت نیستی! نگه دار» گفتم «چت شد؟» گفت «اصلا کی به تو گفت منو سوار کنی؟» گفتم «گلاب به روت من گه خوردم، اگه کسی رو سوار کردم! خودت پریدی تو ماشین» دختر کمی مظلوم‌تر شد و گفت: «تو رو خدا نگه دار، من اشتباه کردم فکر کردم تو خودتی»

ماشین را زدم کنار و دختر پیاده شد و سریعا تلفنش را برداشت تا به آن فلک زده‌ای که چند دقیقه دیرتر از من رسیده بود به آنجا، بگوید که چه دسته گلی به آب داده، من هم که برای خرید سیگار دوباره به محل جنایت (محل سوار شدن دختر) برگشتم دیدم یک آقا پسری با دوستش ایستاده، همینطور که با تلفن صحبت می‌کند ماشین من را با انگشت نشان می‌دهد و فریاد می‌زند: «خودشه ها!»

چشمتان روز بد نبیند، با خودم گفتم اگر به جلو بروم که شاید با ماشین دنبالم کنند. برای همین گذاشتم دنده عقب و چیزی حدود 2کیلومتر با سرعت تمام همینجوری عقبکی رفتم! از شما چه پنهان اصلا گواهینامه‌ام را هم به خاطر دست فرمان حرفه‌ای در دنده عقب رفتن گرفتم!

خلاصه اینکه فرار کردم و خودم را به محل تمرین رساندم و دیدم بازیگرم منتظرم ایستاده، ازش پرسیدم «خوب به‌م نگاه کن ببین من خودمم؟»  طفلک نفهمید چه می‌گویم خیره شد و به من و گفت: «بعید می‌دونم تو خودت باشی!» اما شما باور نکنید «به خدا من خودمم!»


پ.ن1) آن کس که صندلی عقب نشسته بود البته بدش نمی‌آمد دخترک سوار شود فقط نمی‌دانم چرا وقتی سوار شد رنگش عوض شد و سرش به سمت پایین خم؟

پ.ن2) حقیقتا جای خلوت داشتم، خوبش هم داشتم... اما حیف که اسلام دست و پای ما را بسته بود! شب قدر و ...؟!

پ.ن3) انصافا من از اون پسره که منتظرش بود خوش تیپ‌تر بودم ها! مطمئنم دخترک پشیمان شده که چنین انسان خوش‌تیپی (من) را از دست داده و سراغ آن‌ها رفته!

پ.ن4) تا 2روز ذهنم مشغول بود که دخترک کجاست؟ البته تا حدودی شک ندارم که همان شب الحمد و قل‌هوالله‌ش را آن 2نفر خوانده بودند!

پ.ن5) به دلیل مسائل امنیتی اسم نفر سومی که باعث فرار دخترک شد را نخواهم برد!

پ.ن6) پست بعدی بعد از اختتامیه جشنواره نمایشنامه‌خوانی و شاید خبرهای خوب...


تسلیت 0:54 قبل از ظهر
خدایش بیامرزد
نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: | لينک ثابت

10:43 بعد از ظهر

لنگ‌ مدیرعامل ابومسلم، پورنوگرافی و نهر فیروزآباد!

یک نمایشنامه خوانی

خوب شد دیشب به روز نکردم؛ راستش هیچ سوژه‌ای در ذهنم نبود، الکی می خواستم دستی روی کیبورد رانده باشم، اما حالا بهتر می‌شود نوشت؛

1) مدیرعامل خالی‌بند ابومسلم برکنار شد؛ انصافا بدجور مضحکه شده بودیم ها! خودمانیم یک دیوانه‌تر از خودمان آمده بود و داشت همه‌مان را دست می‌انداخت، ما (روزنامه نگاران، مردم، هواداران، ورزش دوستان) هم آنچنان لنگش کردیم که حد خودش را بفهمد. اگرچه می‌دانم این قاسمی بی‌همه‌چیز به این راحتی‌ها رفتنی نیست.

2) چند وقت پیش یک چیزی در بلوار وکیل‌آباد شهرمان دیدم که می‌خواستم درباره‌اش بنوسیم و یادم رفت و البته چه بهتر! چون حمید عزیزم با آن شم ادبیاتی‌اش کاملا حق مطلب را ادا کرده. علاوه بر اینکه توصیه می کنم حتما سری به وبلاگ حمید بزنید، احیانا برای تنبل‌ها توضیح می‌دهم که بلواری که سالیان دراز در شهرما اسمش «ایرج میرزا» بود شده «جلال آل‌احمد» به دلیل اینکه جناب آقای ایرج‌میرزا ادبیات پورنوگرافی را رواج داده. وای که وقتی این کلمه پورنوگرافی را شنیدم چقدر خندیدم چون این «پورنو» حداقل برای من یک خاطره‌ای دارد ناگفتنی!

3) همه ساله در ماه رمضان جشنواره‌ای در مشهد برگزار می‌شود به نام «نمایشنامه‌خوانی» بانی اولیه‌اش هم سید حجت طباطبائی استاد عزیز خودم بود، حالا و در حالی که در پنج دوره گذشته من تماشاگر ماجرا بودم امسال به لطف جواد اشگذری عزیز عزیز کارگردانی یک متن به لنگم افتاده؛ نهر فیروزآباد یکی از قوی‌ترین متن‌های استاد رحمانیان. با اعتماد به نفس خاصی قبولش کردم امیدوارم آبروی محمد رحمانیان نرود و البته آبروی خودم که بعد از 5سال دوری به تئاتر برگشته‌ام. گمانم این دومی مهم‌تر است!

4) خیلی دوست دارم کمی نوشتار این بی‌صاحب (وبلاگ محترم) را همگانی‌تر کنم تا آن‌ها که نمی‌شناسندم هم بتوانند استفاده کنند؛ ان‌شاالله از پست‌های بعدی... اگر کسی لنگمان نکرد!


1:28 قبل از ظهر

تجاوز، ماه رمضان و یابو سواری!

آسمان را سراسر مه گرفته...

ر) جسارتا باید اعلام کنم که اصلا رابطه خوشی با ماه رمضان ندارم! نه اینکه گرسنه شوم، نه... اتفاقا عین خیالم هم نیست، اما همین که مجبور باشم کاری را انجام دهم برایم سخت است؛ اشتباه نکنید! مجبور نیستم که روزه بگیرم، اتفاقا خودم هم دوست دارم... اما اینکه در حین روزه مجبور باشم چیزی نخورم، کمی سخت می‌نمایاند!

م) جای شما خالی چند روز پیش رفتم جایی که بساط بزم به پا بود؛ چشمتان روز بد نبیند، این «یابو»ی زیر پای ما ترمزش نگرفت که نگرفت و به سلامتی رفتیم توی دیوار، چیز مهمی نشد فقط گلگیر تا توی لاستیک جمع شد و با کمک بچه‌ها بیرون آمد... جوانی است و هزار دردسر!

ض) این ماجرای سخنگوی پیام هم دردسر شده؛ دوستان به جای تبریک پشت سرمان حرف می‌زنند؛ خب بزنند، گلاب به رویتان به جهنم! حالا دیگر به آن جمله‌ای که اوایل وبلاگ‌نویسی منتشر کردم بیشتر معتقد شده‌ام؛ «هر قدر بیشتر اوج بگیری از نگاه کسانی که روی زمین ایستاده‌اند، کوچکتر به نظر می‌آیی!» البته من اصلا اسم این عنوان «سخنگو» را اوج گرفتن نمی‌گذارم، اما گویا هنوز بعضی‌ها ناراحتند از اینکه روی زمین‌اند!

ا) کلا چیز کردند به این اینترنت‌ها؛ از فیس‌بوک بگیرید تا روزآنلاین و بالاترین؛ اما خدا را شکر چیزی داریم به نام «فیلترشکن»! اگر راه صحیح استفاده از این ابزار دوست داشتنی را بلد باشید، قطعا متوجه خواهید شد که چرا قسمتی از اینترنت(بالاترین) فیلتر است و قسمتی (خبرگزاری فارس) فیلتر نیست؛ به این خبر که احتمالا آدرس لینکش فیلتر است، توجه کنید؛ «محمد» شاهد عینی نامه کروبی! یا این یکی را بخوانید، اگر فیلتر نباشد؛ «مهدي قرباني» نوجوان 18ساله‌ای که در كهريزك مورد تجاوز جنسي قرار گرفته، رگ خود را زد... از من نخواهید بیشتر توضیح بدهم، بروید دنبال فیلترشکن، خودتان کامل بخوانیدش!

ن) اگر این نوشتار وبلاگ را هزار بند هم کنم، باز برای نوشتن همین بند پایانی به مشکل می‌خورم. حالا هم با «ر- م ض ا» نوشته‌ام و فقط مانده «ن»، این یکی هم بگذارید به حساب «بهار خراسان» که همین روزها منتشر می‌شود.


پی‌نوشت: این سیر تکاملی انتخاب عکس برای مطلبم هم ماجرایی شده، دقت کرده‌اید؟ اکثرا هم بی‌ربط است به موضوع؛ الان هم یکی از همان اکثرا ها! اما عکسش مال خودم است.


10:49 بعد از ظهر

ناخوش‌احوالم!

این من نیستم!

الف) واقعا این «نوشتن» چقدر حال می‌دهد! مخصوصا وقتی ناراحت باشی یا دلت گرفته باشد. الان هم خودم می‌دانم که دارم الکی می‌نویسم چون واقعا نمی‌دانم چی بنویسم...؟ و اصلا هم نمی‌دانم چرا ناراحتم و دلم گرفته، شاید گذرا باشد، شاید هم طولانی. فعلا همین را می‌دانم که الان همینجوری الکی دستم را روی کیبورد جابه‌جا می‌کنم... نا خوش احوالم!

ب) ...

ج) ...

د) ...


پی‌نوشت: هرچه شده باشد، شکست عشقی نخورده‌ام... خیالتان راحت. چون اصلا از این سوسول بازی‌ها بلد نیستم!


0:30 قبل از ظهر

روز من، سخنگوی پیام و ابطحی دوست داشتنی!

اصلا آقای ابطحی کتک نخورده و به زور هم اعتراف نکرده... اصلا!

الف) نمی‌دانم چرا نزدیکی‌های 17مرداد همه یاد ما می‌افتند؟ مدام دعوتنامه می‌آید که فلان جا تقدیر؛ تازگی‌ها هم که سکه‌هایی آمده شبیه بهار آزادی؛ نزدیک حرم 6 هزار و 500خرید و فروش می شود! والا خبرنگار قبلا یک ارج و قربی داشت با یک سکه 6تومانی نمی‌شد خریدش، اما حالا می شود؟!

ب) به پدرم می‌گویم: «بابا امروز روز خبرنگاره» می گوید: «مگه خبرنگارا هم روز دارند؟» من هم بی جواب نگذاشتم حرفش را. گفتم «پس یادت باشد که از امسال دیگر نه روز مردی است و نه روز پدری!» 2سال که برایش کادویی(جوراب) نخرم متوجه می‌شود که خبرنگار ها هم روز دارند!

ج) توی پیام اسمم را گذاشته اند؛ مدیر روابط عمومی و سخنگو!!! باور کنید پیام هم بچه بازی شده؛ من سخنگو، حامد مشاور، وحید معاون... بقیه‌اش را بنویسم سوت می‌کشید، اما با تمام این تفاسیر صبر کنید، سحر نزدیک است!

د) رازی را خواستم بگویم که تا به حال به هیچ کس نگفته‌ام و آن اینکه 18 آبان ماه عازم خدمت مقدس سربازی هستم، راستش دنبال بهانه‌ام یک جوری دو دره‌اش کنم یا تعویق بیندازمش، عین دادگاه متهمین براندازی نرم!

هـ) الان یادم افتاد؛ گفتم یک چیزی می‌خواستم بنویسم و ننوشتم؟! ابطحی را دیدید به چه روزگاری انداختند؟ راستش دستم دارد می لرزد به نوشتن. ابطحی، عطریانفر و نبوی را با آن اباهت به خاک سیاه نشانده‌اند، من که جای خود دارم! شما یادتان نمی‌آید از وقتی که عطریانفر با ماشین ضد گلوله به مجلس می‌رفت، یا وقتی ابطحی راهی بهارستان می‌شد. نه... یادتان نیست. اما امان از این سیاسیون که مردم را خر فرض کرده‌اند و مدام از ابطحی مصاحبه منتشر می کنند که «به زور اعتراف نکرده ام» خب مگر بنده خدا جرئت دارد بگوید کتک خورده؟ اصلا بحث هیمنجا تمام. روز خبرنگار و پیام را هم بی خیال؛ عکس اصلی مال حاجی ابطحی!


6:19 بعد از ظهر

تگرگ، بهار خراسان، تابستان مشهد و مجري توانمند صدا و سيما!

باران كه مي بارد...

ب) آنقدر صداي بارش تگرگ وحشتناك است كه فقط ميخكوب از فاصله 3متري پنجره نگاهش مي كنم و جرئت جلو رفتن ندارم. خدا هم عصباني شده... سنگ‌هاي آسماني‌اش را مي‌فرستد روي سرمان گنده گنده. خدايا! صبر ما كمتر از اين‌هاست كه فكر كني بارش سنگين تگرگ در وسط تابستان را باور كنيم. حواست كه هست؟ ايمانمان را مي خواهي محكم‌تر كني؟ خب... محكم شد، بي خيال ديگه!

ا) جاي همه (منهاي مونث‌ها) خالي با دوستان شهرآرايي رفتيم استخر! مي گويند انسان‌ها را در 2جا بشناسيد؛ يا سفر يا استخر. البته اين دومي تازه كشف شده! نشان به آن نشان كه اگر قرار بود از روي لباس همه‌چيز آدم شناخته شود كه نمي‌پوشاندنش!

ر) زوج رويايي من و وحيد بعد از سونامي «آرمان» كه مطبوعات مشهد را به هم ريخت (تاكيد مي كنم؛ به هم ريخت) دوباره دارد راه مي‌افتد با «بهار خراسان» يك ماهنامه كه اميدواريم از 15مرداد روي دكه‌ها باشد؛ فرهنگي، ورزشي، اجتماعي، سياسي و هرچيزي كه فكرش را بكنيد. حالا باشيد و ببينيد اين زوج مذكر چه كارها كه نخواهند كرد. نه با بهار با خيلي چيزهاي ديگر!

ا) مدتي است كه شده‌ام مجري در مراسم‌هاي مختلف؛ مراسم افتتاحيه چهاردهمين دوره مسابقات فوتبال محلات مشهد، آيين افتتاح اولين دوره مسابقات فوتسال بانوان محلات مشهد و افتتاح سومين دوره مسابقات واليبال مشهد. جالب بود؛ بنده خداها انگار نمي‌دانستند كه تا به حال اجراي رسمي نداشته‌ام. براي همين مراسم‌هاي سنگين با حضور شهردار و معاونانش را به من سپردند. مجری دیگر هم رفیقم بود. وقتی خواستم بیایم روی سن اینطور معرفي‌ام کرد: مجری توانمند، محبوب و جوان صدا و سیما! بعضي وقت‌ها اعتماد به نفس هم خوب چيزيه، اگر نبود نمي توانستم اجرا كنم!

ن)با سر خط‌هاي حروف اول «باران» (ب ـ ا ـ ر ـ ا ـ ن) 4بند نوشته‌ام. بند پنجم را مانده‌ام چي بنويسم. الآن بايد بروم سر تمرين پيام. انگار اخبار خوبي مي خواهد متصاعد شود... بر مي‌گردم. دارند صدا مي‌زنند؛ «مسعود»!