شادباش

31خردادماه؛ خجسته زادروز ميلاد با سعادت "روزنامه نگار آماتور" بر همگان تبریک و تسلیت باد!
مردیم و زنده شدیم تا نشود اما شد...!
م) پنجشنبه شده، صبحش می روم با قاسمی مدیرعامل ابومسلم مصاحبه کنم، یک مصاحبه پرحاشیه که اینجا جای توضیحش نیست، فردا در شهرآرا بخوانیدش، حاجی علوی زنگ می زند که بروم پیشش، کلا تجربه ثابت کرده، بودن در کنار دکتر خیلی خوش می گذرد، دفتر روزنامه آرمان می بینمش، نهار را که می خوریم، می گوید پایه مصاحبه فراز هستی؟ می رویم با فراز به فرحزاد، روی تخت، با قلیان! فراز می گوید به میرحسین رای می دهد، اما مطمئن است که رییس جمهور همچنان محمود است. سرپرست «اتکای گلستان» هم پیشمان است، او هم نظرش چیزی است تو مایه های فراز.
ح) از فراز که جدا می شویم، یکی از هزاران اتوبان تهران را پیش می گیریم و می رویم، مسیر کج می شود سمت دفتر محمد خزاعی، کلا قید سیاست را زده، می گوید «خیلی خوبه که میرحسین بشه، اما چون هرجا نشستم گفتم احمدی نژاد میشه خدا کنه خودش رییس جمهور شه تا تو کل کل کم نیارم!» به حاجی نگاه می کنم؛ محمد خزاعی حاضر است 4سال فاتحه مملکت خوانده شود تا تو کل کل کم نیاورد، البته که شوخی می کرد.
م) جمعه شده، قرار است با مهدی حماسه بیافرینیم، از صبح کلا علاقه مندیم که بیافرینیم، می گوییم در راه روزنامه می آفرینیم، در فکر آفریدن و نیافریدنیم که از روزنامه زنگ می زنن و اعلام تعطیلی موقت... پس باید برویم حماسه را بیافرینیم و برگردیم. می رویم...
و) جلوی مسجد را که نگاه می کنیم خیلی شلوغ است، به مهدی می گویم نصفشان هم که به میرحسین رای بدهند، احمدی نژاد دود می شود می رود هوا! در این صف طویل می ایستیم، نفر عقبی با عقبی اش با پشت سری اش با نفر جلویی من با جلویی اش همه می خواهند محمود را برگزینند، اما من و مهدی رسما سبز سبزیم به امید اینکه دولت و ملت و مملکت هم تا 24 ساعت دیگر سبز شوند.
د) به حاج آقا (بابام) زنگ می زنم می گویم؛ «حاجی شما هم آفریدی؟» می گوید؛ «آره، اما مطمئن باش بابا جان که خودش رییس جمهوره» می فهمم خودش یعنی احمدی نژاد. می گویم چرا؟ برایم توضیح می دهد؛ «امروز رفته بودیم فریمان، تو حوزه های اخذ رای بسیجیا رو گذاشتن با برگه های آماده نوشته شده به نام احمدی نژاد پیرزن پیرمردهای بی سواد که میاین فقط زیر کاغذو انگشت می زنن و میرن، اصلا نمی دونن چی نوشته؟»
ج) بر می گردیم خانه، مهدی می گوید: «ولی مسعود باور کن میرحسین با اختلاف بالا میاره ها!» این سیگار لامسب را روشن می کنم، هندزفری توی گوشم است، دارم مصاحبه قاسمی را پیاده می کنم. بعدش هم مال فراز را. مهدی دائما با مهدی در ستاد انتخابات وزارت کشور در تماس است، مهدی هم خبر نصفه و نیمه ای از تقلب می دهد، اما هنوز هیچی معلوم نیست؛ ساعت شده 1 نیمه شب که شبکه خبر اعلام می کند؛ «احمدی نژاد 64درصد میرحسین 27 درصد» چرا مهدی سرد شد؟ چرا من سیگار دومم را روشن می کنم؟ چرا فضای خانه عوض شد؟ چرا لب تاپم را خاموش کرده ام و دیگر مصاحبه تنظیم نمی کنم؟
ا) خب... دوباره اخبار حاج آقا (بابام) مهدی از وزارت کشور و دوستان دیگر را مرور می کنم، همه شان بوی تقلب می داد، اما بی انصاف نباشید اختلاف بالاتر از این حرفهاست که بشود با تقلب توجیهش کرد، حالا که فکر می کنم، بیست و چهار میلیون و ۵۲۷هزار و ۵۱۶ ابله در این مملکت زندگی می کنند، به اینها اضافه کنید کسانی که از محمود راضی نبودند و نرفتند رای بدهند، حالا که فکر می کنم می بینم همین یک رای خودم چقدر تاثیرگذار بوده، آخر اگر من رای نمی دادم الان آرای میرحسین سیزده میلیون و ۲۱۶ هزار و ۴۱۱ تا نبود، بلکه این صدگان آخری ۴۱۰ بود، اما بازهم نفرین به ابلهانی که نرفتند رای بدهند، نگذارید بگویم چند نفر از این ها از آشنایان نزدیکم بودند، شاید شوهر خواهرم شاید هم...
ن) مصاحبه ها تنظیم شده، احمدی نژاد انتخاب شده، به مملکت ریده شده و حالا من ماندم و موضوع جدید برای به روز کردن این وبلاگ بی صاحب!
پی نوشت ۲: دوستان لطفا در کامنت ها به کشیدن سیگار گیر ندهید، همینی که هست...! پی نوشت ۳: از روزنامه، خبر تعطیلی موقت را دادند، بوی تعطیلی دائم به مشام می رسد. پی نوشت ۴: همه باهم؛ «احمدی، احمدی، حمایتت می کنیم!»
پی نوشت 1: در اینجا منظور از فراز، فراز کمالوند است، سرمربی تیم تراکتورسازی تبریز که امسال این تیم را راهی لیگ برتر کرد.
پرسه در یک شب انتخاباتی تهران

ا) مناظره رو به آخر بود که سرم را بردم زیر لحاف تا بخوابم، اما دیدم هوا دارد ابری می شود و رسواگری های سید شروع! دوباره سرم را زیر لحاف می برم و محمود را تصور می کنم که الان در خانه اش نشسته و از اینکه کسی متوجه شده او دروغ می گوید و به رویش آورده، دارد ناخن هایش را می جود، مناظره تمام می شود، مناظره ای که هیچ کس فکرش را نمی کرد جنجالی شود، مهدی و مهدی و احمد می خواهند بروند بیرون دور زدن، آخر نمی دانید تهران بعد از مناظره چه بلوایی به پاست، می روند... من خانه تنها می شوم!
ن) حالا که تنها شدم، من هم می خواهم بروم بیرون و دور بزنم، البته برای اولین بار! از زیر لحاف به زور بیرون می آیم ساعت را نگاه می کنم از 12گذشته، تی شرت سبزی که حالا وسط خانه افتاده را تنم می کنم اما می بینم هیچ جوره بهم نمی آید، چیزی حدود 3بار در می آورمش و دوباره می پوشم، اما باز هم با همان تریپ مشکی خودمان. البته با سوئی شرت مهدی... خانه را ترک می کنم.
ت) کوچه تاریک «نور» را که بیرون می روم، چند نفری با باتوم ایستاده اند، تقریبا مطمئنم که امشب کتک خورده به خانه بر می گردم، اصلا به دلم افتاده که امشب کتک می خورم، حالا یا از دوستان انتظامی یا از دوستان انقلابی! دور امام حسین(ع) که می رسم یک موتوری سبزپوش جلوی پایم ترمز می زند من هم خیلی طبیعی سوار می شوم، اسمش «شاهین» است، به قول خودش 2هفته ای را حبس کشیده. الان هم معلوم است حال خوشی ندارد، با سرعت زیر نم نم باران می تازد به سمت چهارراه ولیعصر، نمی دانم چرا احساس می کنم به سمت عقب کج شده ام؟! آها... شاهین دارد تک چرخ می زند!!!
خ) دور میدان فردوسی جمعیتی جمع شده اند بلند داد می زنند : «احمدی بای بای!» اما پلیس دائما از بلندگویش صدا می زند: «متفرق شین لطفا» شاهین می پرسد: «بندازم تو خط ویژه؟» مگر می توانم بگویم نه؟! و باز کمی متمایل به عقب و ورود به پیاده رو؛ خط ویژه موتورسوارها!
ا) چهارراه ولیعصر تقریبا خبری نیست، از بس که مامور ایستاده کسی جرات شعار دادن ندارد، سر موتور را به چپ کج می کند به سمت میدان. سر چهارراه طالقانی جای سوزن انداختن نیست، ساعت حالا از 12 و نیم هم گذشته، یک عده داد می زنند: «آزادی اندیشه بی موسوی نمیشه» آن طرف تر جواب می شوند «آزادی اندیشه با زیرابرو نمیشه» در همین شلوغی گرفتار شده ایم، دختر جوانی جلوی موتور را می گیرد و پوستر احمدی نژاد را نشانم می دهد و داد میزند: «فقط دکتر!» من هم که علاقه خاصی به مردم آزاری دارم، با یک حرکت دیدنی پوسترش را از دستش می کشم و مچاله می کنم و به گوشه ای پرت می کنم، اما واقعا نمی دانستم بعدش اینجوری می شود؛ دختر جوان گریه کرد و بلند فریاد زد: «بیشور! اون عشق منه!»
ب) گارد ویژه در حال نزدیک شدن است، حدود 30پیاده نظام با باتوم های بزرگ نزدیک می شوند، تصورم دارد واقعی می شود چون تا از این شلوغی فرار کنیم یکی من خوردم و یکی شاهین، اما خوشبختانه مامور محترم به یک ضربه دست به پشت من بسنده می کند، شاهین دوباره طی یک حرکت، چرخ جلوی موتورش را بلند می کند و راه می افتد و از شلوغی ها دور می شود، صدای مردم پر هیاهوتر شده، دارند داد می زنند: «رای ما یک کلام؛ نخست وزیر امام» فقط نمی دانم چرا این وسط احمدی نژادی ها کتک نمی خورند؟!

ا) شاهین می گوید بریم فلکه دوم؟ (این یکی را خوب فهمیدم منظورش تهرانپارس بود) اما کی برسیم؟ مخالفتی نمی کنم، راه می افتیم، از همان اول دارد فحش خواهر مادر این باران را می دهد که به قول خودش مثل سوزن به بدنش می خورد، وارد کوچه پس کوچه هایی می شوم که هیچ صدایی از هیچ طرفداری شنیده نمی شود، سرعتش بیشتر از چیزی که باید، هست! دو سه بار می خواهیم بخوریم زمین، اما هوایش را دارد، می گوید انقدر با این موتور گرفتندش که حالا همه مامورهای تهران می شناسندش و البته تاکید می کند که الان هر کدامشان را ببیند رویش نمیشود سرش را بالا بگیرد! باران شدت گرفته، شاهین عذرخواهی می کند که «آدم رانندگی تو بارون نیستم» جای ایستگاه BRT بوعلی پیاده می شوم، حالا چطوری به خانه بروم؟ یک پراید جلوی پایم ترمز می زند. تا میدان امام حسین که می روم قضیه جالب تر می شود، کلید را در خانه گذاشته ام، حالا دیگر حتی به سر و صدایی که احمدی نژادی ها دور میدان امام حسین به پا کرده اند توجه نمی کنم، دارم فکر می کنم چطوری وارد خانه شوم؛ ساعت از 1 و 10دقیقه گذشته!
ت) جلوی خانه که می رسم هیچ جوری نمی شود از بالای در داخل شد، تا یک مسیری هم می روم اما این وقت شب یک نفر هم ببیندم، قطعا شب را بازداشتگاه می مانم، خوشبختانه در میان این همه مهدی، یکیشان خانه آن یکی مهدی است، می روم پیشش، صحبت می کنیم تا با هم این قله بزرگ (دیوار خانه) را فتح کنیم، اتفاقا این کار را می کنیم، و وارد می شویم، ساعت حالا دقیقا 1 و نیم نیمه شب است!
پی نوشت 1: این پست تا بعد از انتخابات به روز نخواهد شد!
پی نوشت 2: دوستان بازدیدکننده بدنیست گاهی کامنت گذاری هم کنند، به این پست رجوع کنید؛ قهر می کنم ها!
پی نوشت ۳: چند روزی است دارم فکر می کنم، به چیزی که فقط خودم می دانم و شاید یک نفر دیگر...
پی نوشت ۴: جسارتا «رای ما، یک کلام؛ نخست وزیر امام!»
شهرآرا، آخر، ماجرای سرمربی شدنم و بازهم دزدی!

الف) بدون هیچ مقدمه ای دم بچه های شهرآرا گرم، انصافا نشریه توپی منتشر می کنند، این تازه اولش است، دوستان و دشمنان منتظر باشند تا ببیند چه خواهد شد؟! ... عذر می خوام از فرط شادی کمی جوگیر شدم، اما انصافا نشریه خوب و قابل تاملی را منتشر می کنند، حداقل بد نیست کنار خراسان بگذارید و مقایسه اش کنید، این تاکید روی خراسان لازم بود، چون از وقتی با دبیر ورزشی قدس دوست شدم خود قدس را هم خیلی دوست دارم، به ستون سمت راست وبلاگ نگاه کنید، بخشی که قبلا پیوندهای روزانه بوده!
ب) مشهد که بودم وعده ها و پیشنهادات سرازیر شد که برگردم، راستش تصمیم به برگشتن هم گرفتم، اما وقتی دوباره تهران آمدم کمی پیشمان شدم، دارم فکر می کنم، شما هم فکر کنید؛ کار ثابت، پول، امکانات، ماشین در مشهد(اینها وعده های حاج آقا بود، بابام) یا کار پاره وقت، بی پولی، تنهایی در تهران؟!
ج) داشتم با هواپیما می آمدم تهران ــ اگر دوستان اسمش را پز نگذراند ــ یک آقایی کنارم نشسته بود با حدود یک من ریش، شروع کرد با من صحبت کردن و گیر داد به این نوار سبز دور دستم، برایش توضیح دادم که به این دلایل می خواهم به میرحسین رای دهم و بعد سرم را گذاشتم روی صندلی و خوابیدم در عالم خواب و بیداری دیدم این بنده خدا در حال صحبت کردن با تلفن است، تقریبا شاخ در آوردم، روی آسمان جایی که ابرهای انبوه نمی گذارند چشمت پایین را ببیند و هیچ کدام از گوشی های من آنتن نمی دهد، این آقا چطوری دارد تلفن صحبت می کند؟ حدس زدم دوستمان باید از آخر(اطلاعات خراسان رضوی) باشد، موقع پیاده شدن کارتش را به من داد؛ نوشته بود: « ... مسوول کمیته فرهنگیان ستاد انتخاباتی دکتر محمود احمدی نژاد در خراسان رضوی» حدسم درست بود، طرف آخرش بود!
د) تلفنم زنگ می خورد، خانمی می گوید: «سلام از سرویس ورزشی شهرآرا تماس می گیرم، آقای رضایی!» و بدون اینکه بگذارد حرفی بزنم می گوید: «خواستم درباره میزبانی مسابقات کشورهای اسلامی با شما صحبت کنم این که اصلا چطور شد پذیرفتید؟» فهمیدم کار، کار حمیدمعصومیان است، راستش غیبتش را هم کردم گفتم شاید خواسته خبرنگار محترمه را اذیت کند، به خانم محترم می گویم: «به من چه ربطی دارد؟» که با قاطعیت می گوید: «آخه شما سرمربی تیم هستید دیگه!» خودم را معرفی می کنم و می فهمم که روی دو تا کاغذ شماره تلفن من و سرمربی را نوشته که با هم جابجا شده!
هـ) دیشب با بچه ها رفتیم کرج، دستور آمده بیشتر از این از اتفاقات جالب آنجا توضیح ندهم، شرمنده...
و) این ماجرای دزدی هم در حال نهادینه شدن است ها، حالا مصاحبه ام با محمود پاک نیت در جام جم، شده یادداشت آقای پاک نیت درباره سریال یوزارسیف پیامبر(ع) در هفته نامه جیم، زنگ هم که می زنم به خبرنگار محترمه، می گوید: «ما مطلب را برای آقای پاک نیت فکس کردیم ایشان تایید چاپ مجددش را دادند!» اینها را که می بینم اعتماد به نفسم بالا می رود، انقدر مصاحبه های من خواندنی از آب در می آید که هر روز یک جا برش دارند؟
ز) به قول مهدی شمشیری «موش تو کاسه آدم وسواسی میفته» همانطور که او به سیاسی رفته من هم ناخواسته گرفتار ورزش شدم، کم کم دارم می فهمم چه معادلات جالبی در این دنیای ورزشی می گذرد، حالا قرار است با قاسمی مدیرعامل محترم مشکی پوشان گفتگویی داشته باشم، همین روزها... خدا کند قدس را ورق نزده باشد و نخواند چه بوده، در این صورت چیز خواندنی ای از آب در می آید، منتظر باشید، فعلا!
دزدی، خواهر احمدی نژاد و چند چرند دیگر!

د) از مشهد، مودب عزیز تماس گرفته که چرا اسمت را گذاشتی «امیر جاملو»! تقریبا یک شاخ نصف و نیمه درآورده ام، یعنی چه؟ می گوید؛ مصاحبه ات با «مزدک میرزایی» در ویژه نامه ورزشی قدس چاپ شده، نوشته «امیر جاملو». خب خدا خیر دبیر ویژه نامه را بدهد، وقتی هم تماس می گیرم در جواب جالبی می گوید: «اسمتان جا نشده!» حالا چطور اسم آقای جاملو جا شده و اسم ما جا نشده، خدا می داند!
ر) از 4راه ولیعصر سوار یک موتور می شوم تا ببرتم پونک، راننده ژیگول موتور با آن لهجه ضایع تهرانی اش شروع می کند؛ «خدایی احمدی نژاد کار زیاد کرده ها! من که رای نمی دم اما اگه بدم فقط احمدی نژاد» به زور پشت موتور، سیگارم را روشن می کنم و حالا که صمیمی تر شده ایم باید گاهی فیلتر آن را به لب های مبارک راننده هم متبرک کنم! به پونک می رسیم دقیقا تا پیاده می شوم، موتور بنزین تمام می کند و خاموش می شود، راننده بلند داد می زند؛ « ... خواهر احمدی نژاد که این بنزین رو سهمیه بندی کرد!»
ت) وارد نمایشگاه کتاب که می شوم خیلی ها را می بینم که برای چیزی غیر از کتاب آمده اند و اتفاقا در این شلوغی مصلی به هدفشان هم می رسند و البته کسی که مورد هدف است هم ظاهرا با چنین هدفی آمده... کت و شلواری که تنم است بیشتر من را شبیه مداح ها و البته دوستان وزارت اطلاعات کرده، شاید به خاطر همین هم هست که وقتی از کنارشان رد می شوم به بغلی دستی اش می گوید: «واستا این رد شه، بعد...!»
هـ) شهرآرا روزنامه شده، خدا را شکر. کاش سومین روزنامه مشهد پابرجا بماند ولی نه اینطور؛ چون هنوز که چیزی نشده نصف شهرآرایی ها جواب تلفن ها را هم نمی دهند، شاید واقعا اینقدر مهم شده اند! خیالی نیست، ما که دوستشان داریم، اما نمی دانم چرا طفلکی ها این همه دشمن دارند؟ فکر کنم بد نباشد که اهالی خراسان و قدس یک سر به تهران بزنند و به جایگاه واقعی خودشان در میان مطبوعات ایران پی ببرند و بعد برای رقیب سنگ اندازی کنند!
ر) می خواهم از خبرگزاری مهر خبر بردارم برای صفحه ورزشی، می بینم نوشته؛ «سخنگوی باشگاه ابومسلم شرایط حضور استویچکوف در این تیم را تشریح کرد. حامد غفاری گفت:...» حالا می فهمم چرا این پسر در حالی که همیشه پشت سر قاسمی بدبخت فحش می داد، از وقتی پیام سقوط کرد و بی تیم مانده اینقدر از ابومسلم و مدیرعاملش دفاع می کند؛ «جناب آقای قاسمی یکی از دوستان نزدیک شهردار بلغارستان!!! هستند که به راحتی می توانند استویچکوف را به مشهد بیاورند» این خط و این هم نشان اگر ستاره اسبق بارسلونا آمد، اسم من مسعود نیست!
ا) با وحید ضرابی نسب رفتیم در فکر یک کتاب؛ «مصاحبه های سینمایی خبرنگاران خراسانی» قرار بوده به همه شان زنگ بزنم، اما باور کنید قبض موبایلم را خودم تنهایی پرداخت می کنم. پس از همین جا بپذیرید که هر خبرنگار محترم و عزیز خراسانی تعداد 5مصاحبه تاپ خود با سینماگران مطرح را که در نشریات به چاپ رسیده، به آدرس من ایمیل کند تا همه که سر جمع شد برای چاپش اقدام کنیم، ترجیحا بلند باشد لطفا!
ن) در آرامش کامل و با بدرقه رسمی و مهربانانه همسایه ها خانه را عوض کردیم، دلم برای رانندگی تنگ شده بود، اما نه با وانت! من شدم راننده و جای دوستان خالی اندازه یک خانواده 10نفره که فرزند سومشان دانشجوست، وسیله و اسباب را جا به جا کردیم. خدا رفقا را نگه دارد که همه با پیامکی که مهدی برایشان فرستاد خودشان را رساندند؛ محمود، احمدرضا، داود، فخرالدین و... کمک کردند و ماشین 3راه کاملا پر شد. خانه جدیدمان هنوز کشف نشده، ارجاع به پست قبلی شاید لو برویم و بگیرندمان!
پی نوشت1: حروف اول جملات را سر هم کنید، بد نیست!
پی نوشت2: لطفا مصاحبه هایتان را به آدرس msd.hokmabadi@gmail.docm بفرستید.
پی نوشت۳: بند اول را حمل بر بی احترامی نگذارید، دبیر ورزشی قدس واقعا انسان محترمی است، با هم دوست شدیم!
پی نوشت۴: اینترنت دفتر دکتر قطع بود، مدتی نشد به روز کنم، حالا هم از اسرار آپ می کنم!
مجرد ها به بهشت نمی روند!

الف) در تاکسی نشسته ام و رادیو روشن است؛ این خبر را می خواند: «فرمانده انتظامی تهران بزرگ از جمع آوری خانههای مجردی تهران در ادامه اجرای طرح انضباط اجتماعی خبر داد.» نوک بینی ام که طبق معمول کمی عرق کرده پاک می کنم و منتظر می شوم تا یکی عکس العملی نشان دهد. راننده سریع می گوید: «دمشون گرم به خدا! این مجردای ... آسایش خونواده ها رو به هم زدن» سرم را به سمت چپ می چرخانم و حالا که می بیینم راننده نازنین اهل فحش و فحش کاری هست می گویم: «چرا ...شعر می گی حاج آقا؟» بنده خدا می فهمد که با یک مجرد خانه نشین روبه رو شده و سریع می گوید: «البته همشون که اینجوری نیستن»
ب) از تاکسی پیاده می شوم با خودم فکر می کنم از این به بعد علاوه بر زنگ های منحصر به فرد همخانه ای ها باید منتظر زنگ یک عدد پلیس وظیفه شناس هم باشیم تا ما را به بازداشتگاه هدایت کند. فکرش را بکنید؛ من، مهدی و مهدی به علاوه این مهدی جدید مجبور باشیم شب را در بازداشتگاه سپری کنیم، بعید می دانم تجربه بدی باشد!
ج) بچه ها که به خانه می آیند، همه خبر را شنیده اند و البته هیچ کس جدی نمی گیردش! همه در فکر همان زندگی بازداشتگاهی هستیم با خیالاتی که در ذهن خودمان می سازیم و به آن می خندیم، فکر کنم دیگر «کارمان از گریه گذشته، بدان می خندیم»!
د) شب را که می خوابیم و صبح بیدار می شویم این خبر هم به گوشمان می رسد؛ «بنگاه های املاک شهر تهران برای شناسایی آدرس و محل خانه های مجردی با نیروی انتظامی تهران بزرگ همکاری خواهند کرد» خب... کارمان در آمده، قرار بود پی خانه جدید باشیم، فعلا بی خیال!
هـ) خدا را شکر خوبی این دیار این است که از حرف تا عمل فاصله ایست از اینجا تا قسطنطنیه! اما انصافا زندگی در میان این همه دلسوز برای امنیت و انضباط جامعه چقدر دلچسب است، نیست؟!
پی نوشت۱: برای عکس بالا کلی وقت گذاشتم، پس خواهشا گیر ندهید!
قهرمانی در حضور دیگران!

کلا علاقه چندانی به فوتبال ندارم، اما حقیقتا استقلال را دوست دارم... استرس تمام وجودم را گرفته، مخصوصا وقتی می بینم 2نفر پرسپولیسی کنارم نشسته اند و یک سره کری می خوانند. یک جورهایی حس می کنم استقلال قهرمان می شود، اما نمی دانم چرا عرق وطن پرستی را از دست داده ام و پیام را بی خیال شده ام!
1) استقلال این طرف یک گل زده، همانطور که فولاد آن طرف. یکی از این دوستان با قاطعیت تمام ــ تمام تر از آنچه فکرش را بکنید ــ می گوید پیام می برد، ذوب آهن هم مثل پیام! این را الان نمی گوید، 1هفته ای می شود...
2) ذوب آهن یک گل می زند و همین کافی است تا سر این دو نفر به سقف نزدیک شود و فریادشان گوش کسی مثل من را کر کند، کسی که حالا بهت زده فقط به سر و صدای این ها نگاه می کند...
3) این سر و صداها خیلی زود می خوابد، وقتی فولاد گل دوم را می زند، اما اعتماد به نفس و قاطعیت در کری خواندن همچنان به قوت خودش باقی است!
4) استقلال یک پنالتی را به ضایع ترین شکل ممکن خراب می کند، حقیقتش رویم نمی شود سرم را بالا بگیرم، آقای گل لیگ؛ این چه کاری بود کردی؟ و باز فریاد ها و البته بیشتر خنده های تمسخر آمیز دوستان.
5) بازی رو به پایان است، ذوب آهن سومی و چهارمی را هم خورده و من با خیال آسوده دارم مصاحبه ام را تنظیم می کنم، سوت پایان بازی و تا می آیم من کری خواندن را شروع کنم یکی شان از دفتر بیرون می رود و یکی دستش را روی بینیاش می گذارد و می گوید: هیس!
اشک تمساح و ماجرای بیانیه ای بدتر از فحش خواهر و مادر!

ماجرای مایلی کهن هم در حال جالب شدن است، مربی ای که در حضور دوربین های تلویزیونی اشک می ریزد، کسی که به خاطر شنیدن صدای تاس بازیکنان آنها را از تمرین منع می کند و مردی که به قول خودش به هیچ کس غیر از همسرش حرف زور نمی زند حالا شده الهه ادب... بیانیه می دهد، چنانچه سازمان مجاهدین در حمایت از میرحسین داد! کسی که ادب را لازمه لگد زدن به تو پلاستیکی فوتبال می دانست حالا روی دیگر سکه اش را رو کرده، به قسمت هایی از بیانیه اولش توجه کنید؛
مردم عزیز، قهرمان و دوست داشتنی ایران سربلند و همیشه جاوید
هنوز اینجا حاجی مایلی در لفافه اولی به سر می برد، همانی که مردم را خر فرض می کرد و خودش را زرنگ عالم، حالا این قسمت را داشته باشید؛
«... لذا به همین منظور به این آقایان كوتوله و سیاهكار (كلیوم) كه حتی فاقد مدرك تحصیلی برای گروهبان قندلی شدن بوده، اما لقب ژنرال را یدك میكشند اعلام میدارم تا از گل دقیقهی 90 سایپا و از درس و پیامی كه آن گل به بزرگی و پهنای ایران عزیز اسلامیمان به همراه خود داشت پند گرفته و هرچه سریعتر دست از نوچه بازی و نوچهپروری برداشته و از كارهای ناثواب و عوام فریبی خودداری نمایند، بدیهی است كه هیچ دستی برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نبوده و اوست كه اگر بخواهد كسی را خوار نماید خوار و اگر عزیز بدارد عزیز خواهد داشت و هیچ برگی بیاذن او بر زمین نخواهد افتاد... این مطالب شامل همهی گنده باقالیهایی كه به عنوان نوچه در كنار این آدم كوتوله هستند نیز میشود. »

حالا هم خداست که کسی را خوار می نماید هم آقای مایلی کهن با الفاظ قشنگشان با خداوند متعال همکاری می کنند تا به طرز کامل امیر قلعه نویی مشترکا توسط خدا و محمد خوار شود! اینها تمام می شود و باز تحت فشار فدراسیون۱ بیانیه استعفای مایلی کهن منتشر می شود، بیانیه ای که قطعا به دست خود حاجی نوشته نشده، بلکه دوستان او را یاری کرده اند؛
« مربي شدن چه آسان، آدم شدن محال است... اي مردک چگونه به خودت اجازه دادي با الفاظي همانند گنده باقالي، کوتوله و... تقدس شعاري حماسي چون توپ، تانک، فشفشه و... را از بين ببري؟ شعار پرمحتوا و زيبايي که در عين سادگي در مقاطع مختلف کاربرد آساني داشته؛ نه تنها در رابطه با مايلي کهن، بلکه ديگران نيز از آن بي بهره نمي مانند. (داور، بازيکن، مربي و...) ... يک توپ دارم قلقليه... سرخ و سفيد و آبيه... مي زنم زمين هوا ميره... نمي دوني تا کجا ميره. بهش ميگم بابا، عليرضاي بهتر از جونم، تو هم وقت گير آوردي عزيزم؟ اما به خودم ميام و ميگم مثل اينکه اين پسر سه ساله از من کوتوله 55ساله عقلش بيشتره. ميگم راست ميگي عزيزم، عجب توپي، عجب صفايي، عجب معرفتي، عجب مروتي، عجب مردانگي، عجب انسان دوستي، بابا عليرضا جونم، ميشه به من هم يکي از اون توپ ها رو بدي؟ با همان پاکي و صداقت، صميميت و معصوميتت. محمد مايلي کهن؛ از همه جا رانده و مانده اما، يا رب نظر تو برنگردد.»

چون حتما همه تان بیانیه خاطره انگیز مایلی کهن را خوانده اید لازم نیست بیش از این گسترشش دهم، فقط همین را بدانید که نه مایلی کهن که همه مان یک روزی روی دیگر سکه مان را رو می کنیم، ولی خوبی ما این است که ادعایی نداریم، جلوی کسی گریه نمی کنیم و به هیچ کس هم نمی گوییم که «من عاشق احمدی نژادم»... البته کلا این ها مهم نیست یک بار دیگر این شعار شنیدنی را برای خود زمزمه کنید و به هر کس دوست دارید حواله اش کنید؛ «توپ، تانک، فشفشه...»
پی نوشت۱ :از صحبتهای محرمانه یکی از اعضای هیئت رییسه فدراسیون با نگارنده
دیدار با عرق خوردههای تهرونی...!

چند روز پیش که به جای مهدی رفته بودم روزنامه اسرار تا صفحاتشو ببندم، اتفاق جالبی افتاد؛ ساعت حول حوش 10 شب بود که از روزنامه اومدم بیرون دیدم یکی از آقایونی که تو روزنامه هست منتظر تاکسی واستاده، گذاشتم اون بره که باهش هم مسیر نشم، چون اصلا حوصله چک و چونه زدن نداشتم که هی تعارف کنم «تو رو خدا بذارین من حساب کنم!» بالاخره واستادم اون آقای محترم رفت و من هم که تاکسی گیرم نمییومد گوشه بلوار رو گرفته بودم دست به جیب داشتم می رفتم که یک دفعه یک موتوری با 3 سرنشین غول پیکر کنارم ترمز زد، راننده موتور به طرز فوق با کلاسی برگشت گفت: «آقا سیگار اضافه هست خدمتتون؟!» / آخه من اصلا مگه سیگار دارم که اضافشو بدم به ایشون؟!/ اما نفر وسطی قبل از اینکه بذاره من جواب راننده رو بدم بدون مقدمه محبت کرد یک عدد مشت محکم و زیر چشمم زد بعلاوه مقداری الفاظ رکیک که از دهانش متصاعد شد، هنوز در شوک این ضربه هولناک بودم که نفر عقبی از موتور پیاده شده و بعد از اینکه مشت جانانه ای رو به شکم من وارد کرد با زانوش یک ضربه محکم به لگن پای من زد و بعد روی موتور نشست و فرار کرد؛ البته من نذاشتم به همین راحتی برن، دنبالشون دوییدم و دست انداختم پشت یقه نفر عقب و از رو موتور کوبیدمش به زمین، بیچاره تا بلند شد عکس العملی نشون بده با کله زدم تو دماغش و فواره خون بود که داشت از صورتش می ریخت، 2تا سرنشین دیگه که فکر نمی کردن گیر یک مشهدی افتادن اومدن فرار کنن که سریعا دست انداختم و زین موتورو گرفتم اون 2نفرهم به زمین خوردن، اونها هم که معلوم بود چیزی خوردن و اصلا حال خوشی ندارن تا بلند شدن از خودشون دفاع کنن با ضربه ای که من با یک سنگ به صورت نفر وسطی زدم از پا در اومدن، راننده بد بخت که حسابی لباسش پاره پوره شده بود یک نگاه به دوستاش که رو زمین افتاده بودن کرد و یک نگاه به من و برگشت گفت: «آقا من که رو شما دست بلند نکردم، بذار برم» خیلی دلم واسش سوخت بهش گفتم: «پس من میرم، تو زنگ بزن آمبولانس بیاد دوستاتم ببره» بدبخت بیچاره یک نگاه کرد و مظلومانه گفت «چشم!»
پی نوشت: از قسمتی که با این علامت «؛» مشخص شده به بعد، فقط آرزوهای من بود که متاسفانه به سرانجام نرسید و من تا چند روز از درد این کتک آه و ناله می کردم... خوش به حال بچه ها که همش به این آه و ناله های من می خندیدند!
دوباره برگشتم تهران، دیشب ساعت 3 بود، شایدم 3 و نیم! حالا این زیری همان مصاحبه ای است که در پست قبلی قولش را داده بودم و مطمئنم همگی چشم انتظارش بودید!!! مصاحبه با مزدک را «علوی» کوچک یعنی «مرتضی» فراهم کرد. متاسفانه فلش خودم را هم مشهد جا گذاشته ام، عکس های اصلی مزدک هم درش بود، فعلا علی الحساب همین ها را داشته باشید، تا بعد!
راستی... خواستم بگویم در مشهد که بودم در همین 2روز آخر 2تا مصاحبه گرفتم یکی با «ژان دینگودی» -اگر اسمش را درست نوشته باشم- بازیکن ابومسلم که حالا مسلمان شده و یکی هم با «اکبر میثاقیان». دوستان می گویند ورزشی شدی اما شما نمی دانید اگر بیکار باشید، ورزش که هیچ حوادثی هم می شوید، تازه چند وقتی هم هست رفتم فاز سیاست... تا چه شود؟!
گفتگو با «مزدک میرزایی» بعد از 5سال؛
پوست کلفت شدهام!
- گزیده مصاحبه:
* از اول دوست داشتم فوتبالیست شوم، ولی نشدم
* اول کارم می گفتند «صدایت بچه گانه است»
* اوایل کارم وقتی به سمت ورزشگاه می رفتیم، دوست داشتم اصلا نرسیم و بیشتر در راه باشیم!
* مگر می شود که اجرا بدون تپق باشد؟!
* فکر می کنم باید کمی پرحرف تر و پررو تر باشم.
* واقعا من طرفدار هیچ تیمی نیستم.
* شاید اگر شغلم این نبود می رفتم در جایگاه می نشستم و تشویق هم می کردم.
* امسال استقلال قهرمان می شود
* شغل ما از بیرون شغل پر در آمدی دیده می شود، ولی واقعا اینطوری نیست.
* ایران قهرمان جام جهانی می شود!
ادامه مطلب