تبليغاتX
دست نوشته های یک روزنامه نگار آماتور
10:49 بعد از ظهر

ناخوش‌احوالم!

این من نیستم!

الف) واقعا این «نوشتن» چقدر حال می‌دهد! مخصوصا وقتی ناراحت باشی یا دلت گرفته باشد. الان هم خودم می‌دانم که دارم الکی می‌نویسم چون واقعا نمی‌دانم چی بنویسم...؟ و اصلا هم نمی‌دانم چرا ناراحتم و دلم گرفته، شاید گذرا باشد، شاید هم طولانی. فعلا همین را می‌دانم که الان همینجوری الکی دستم را روی کیبورد جابه‌جا می‌کنم... نا خوش احوالم!

ب) ...

ج) ...

د) ...


پی‌نوشت: هرچه شده باشد، شکست عشقی نخورده‌ام... خیالتان راحت. چون اصلا از این سوسول بازی‌ها بلد نیستم!


0:30 قبل از ظهر

روز من، سخنگوی پیام و ابطحی دوست داشتنی!

اصلا آقای ابطحی کتک نخورده و به زور هم اعتراف نکرده... اصلا!

الف) نمی‌دانم چرا نزدیکی‌های 17مرداد همه یاد ما می‌افتند؟ مدام دعوتنامه می‌آید که فلان جا تقدیر؛ تازگی‌ها هم که سکه‌هایی آمده شبیه بهار آزادی؛ نزدیک حرم 6 هزار و 500خرید و فروش می شود! والا خبرنگار قبلا یک ارج و قربی داشت با یک سکه 6تومانی نمی‌شد خریدش، اما حالا می شود؟!

ب) به پدرم می‌گویم: «بابا امروز روز خبرنگاره» می گوید: «مگه خبرنگارا هم روز دارند؟» من هم بی جواب نگذاشتم حرفش را. گفتم «پس یادت باشد که از امسال دیگر نه روز مردی است و نه روز پدری!» 2سال که برایش کادویی(جوراب) نخرم متوجه می‌شود که خبرنگار ها هم روز دارند!

ج) توی پیام اسمم را گذاشته اند؛ مدیر روابط عمومی و سخنگو!!! باور کنید پیام هم بچه بازی شده؛ من سخنگو، حامد مشاور، وحید معاون... بقیه‌اش را بنویسم سوت می‌کشید، اما با تمام این تفاسیر صبر کنید، سحر نزدیک است!

د) رازی را خواستم بگویم که تا به حال به هیچ کس نگفته‌ام و آن اینکه 18 آبان ماه عازم خدمت مقدس سربازی هستم، راستش دنبال بهانه‌ام یک جوری دو دره‌اش کنم یا تعویق بیندازمش، عین دادگاه متهمین براندازی نرم!

هـ) الان یادم افتاد؛ گفتم یک چیزی می‌خواستم بنویسم و ننوشتم؟! ابطحی را دیدید به چه روزگاری انداختند؟ راستش دستم دارد می لرزد به نوشتن. ابطحی، عطریانفر و نبوی را با آن اباهت به خاک سیاه نشانده‌اند، من که جای خود دارم! شما یادتان نمی‌آید از وقتی که عطریانفر با ماشین ضد گلوله به مجلس می‌رفت، یا وقتی ابطحی راهی بهارستان می‌شد. نه... یادتان نیست. اما امان از این سیاسیون که مردم را خر فرض کرده‌اند و مدام از ابطحی مصاحبه منتشر می کنند که «به زور اعتراف نکرده ام» خب مگر بنده خدا جرئت دارد بگوید کتک خورده؟ اصلا بحث هیمنجا تمام. روز خبرنگار و پیام را هم بی خیال؛ عکس اصلی مال حاجی ابطحی!


6:19 بعد از ظهر

تگرگ، بهار خراسان، تابستان مشهد و مجري توانمند صدا و سيما!

باران كه مي بارد...

ب) آنقدر صداي بارش تگرگ وحشتناك است كه فقط ميخكوب از فاصله 3متري پنجره نگاهش مي كنم و جرئت جلو رفتن ندارم. خدا هم عصباني شده... سنگ‌هاي آسماني‌اش را مي‌فرستد روي سرمان گنده گنده. خدايا! صبر ما كمتر از اين‌هاست كه فكر كني بارش سنگين تگرگ در وسط تابستان را باور كنيم. حواست كه هست؟ ايمانمان را مي خواهي محكم‌تر كني؟ خب... محكم شد، بي خيال ديگه!

ا) جاي همه (منهاي مونث‌ها) خالي با دوستان شهرآرايي رفتيم استخر! مي گويند انسان‌ها را در 2جا بشناسيد؛ يا سفر يا استخر. البته اين دومي تازه كشف شده! نشان به آن نشان كه اگر قرار بود از روي لباس همه‌چيز آدم شناخته شود كه نمي‌پوشاندنش!

ر) زوج رويايي من و وحيد بعد از سونامي «آرمان» كه مطبوعات مشهد را به هم ريخت (تاكيد مي كنم؛ به هم ريخت) دوباره دارد راه مي‌افتد با «بهار خراسان» يك ماهنامه كه اميدواريم از 15مرداد روي دكه‌ها باشد؛ فرهنگي، ورزشي، اجتماعي، سياسي و هرچيزي كه فكرش را بكنيد. حالا باشيد و ببينيد اين زوج مذكر چه كارها كه نخواهند كرد. نه با بهار با خيلي چيزهاي ديگر!

ا) مدتي است كه شده‌ام مجري در مراسم‌هاي مختلف؛ مراسم افتتاحيه چهاردهمين دوره مسابقات فوتبال محلات مشهد، آيين افتتاح اولين دوره مسابقات فوتسال بانوان محلات مشهد و افتتاح سومين دوره مسابقات واليبال مشهد. جالب بود؛ بنده خداها انگار نمي‌دانستند كه تا به حال اجراي رسمي نداشته‌ام. براي همين مراسم‌هاي سنگين با حضور شهردار و معاونانش را به من سپردند. مجری دیگر هم رفیقم بود. وقتی خواستم بیایم روی سن اینطور معرفي‌ام کرد: مجری توانمند، محبوب و جوان صدا و سیما! بعضي وقت‌ها اعتماد به نفس هم خوب چيزيه، اگر نبود نمي توانستم اجرا كنم!

ن)با سر خط‌هاي حروف اول «باران» (ب ـ ا ـ ر ـ ا ـ ن) 4بند نوشته‌ام. بند پنجم را مانده‌ام چي بنويسم. الآن بايد بروم سر تمرين پيام. انگار اخبار خوبي مي خواهد متصاعد شود... بر مي‌گردم. دارند صدا مي‌زنند؛ «مسعود»!