تصاویر منتشرنشده از سرباز رشید اسلام «م.ح»!

الف) حالا كه شما داريد اين مطالب را ميخوانيد قطعا من اردكان يزد، سربازيام. خر شدم... دفترچهام را مثل اين بچه مثبتها سر موقع رفتم فرستادم حالا 18/8/88 بايد به خدمت مقدس اعزام شوم که شدم. تازه اوج كارهايم است، واي خدا! چقدر كارهايم روي زمين مانده؛ الان كه فكر ميكنم من قطعا 3روز بدون موبايلم ميميرم! موبايل، اينترنت، روزنامه... حتما اختلالات رواني سراغم را ميگيرد. اصلا ميدانيد چيست؟ لعنت به خدمتي كه بخواهد زوركي باشد!
ب) دوست ندارم درباره عقايد سياسيام چيزي بنويسم، وبلاگم از جاهايي كه انتظارش نميرود چك ميشود اصلا انگار خفقان شده، به گوش پدرم رساندهاند؛ بنده خدا برايش اس ام اس فارسي ميزنم بلد نيست بخواند، بعد ازم ميرسد: «مسعود! اين وبلاگ چي هست كه تو داري؟» خب خدا خيرش بدهد هركسي را که به اين بابا گفته من وبلاگ دارم و باقي قضايا كه از ريز نوشتههايم برايش توضيح داده. شعر بلد نيستم وگرنه اينجا يكي از آن شعرهاي روشنفكرانه ميطلبيد درباره خفقان و «دهانت را ميبويند» و از اين جور حرفها!

ج) تلفنهاي غريبه عذابم ميدهد، اصلا پشتم ميلرزد وقتي از اين شمارهها روي گوشيام ميافتد، اين فقط در تلفنهاي غريبه خلاصه نميشود آشناياني كه سال ميآيد و ميرود و تماس نميگيرند هم بينشان هست، يا كسي پولي قرض ميخواهد، يا ميخواهد مطلبي برايش بنويسم در شهرآرا يا ميگويد «كي بيكاري ببينمت؟» واقعا ديدن من چه خاصيتي دارد، آنقدر در رودبايستي همين آدمها ماندهام كه اگر كارهايي كه به ملت از روي رودربايستي قول دادهام را روي كاغذ رديف كنم حداقل يك دفتر 40برگ خواهد شد. اه... تا كي وقتي تلفن غريبه ميافتد الكي آرام صحبت كنم و دروغكي بگويم «من توي جلسهام بذار بعدا بهت ميزنگم»؟!
د) روز قبل از اعزام با بر و بچ رفتیم تفریح (همه مرد بودند، به خدا!)، حاصلش همانی شده که میبینید؛ سرخوش بودم. شده بودم مدل عکاسی. کلا عکس گرفتن را دوست دارم اما در عکس افتادن را اصلا! به هیچ وجه خوش عکس نیستم، اینها هم که میبینید شانسی یک چیزهایی درآمده. به گمانم پست بعدی عکسهایی باشد با لباس سربازی!
هـ) نمونه عکس اصلی پست را (البته به طور کامل) قاب کردهام و الان روی میزم است در شهرآرا! حداقل من که میروم زیر پرچم نظام خدمت کنم همکارانم از وجود نازنینم بیبهره نمانند. وقتی خودم آنجا بودم که پشت سرم حرف میزدند، حالا عکسم را گذاشتهام تا مدافعم باشد!

و) امیر قویدل مرد؛ امان از این احسان که با یک اس ام اس حالم را خراب کرد، اما واقعا مرد. خدا بیامرزدش، آمده بود مشهد رفتم دیدنش در هتل هما، مصاحبه هم کردم. همین روزها در جام جم بخوانیدش.
ز) برای بار اول است که عکسم را میگذارم، از زوایای مختلف هم گذاشتهام که خوب نگاه کنید؛ ببینید من شبیه ضدانقلابهایم؟! شبیه آنهایی که وجودشان برای این مملکت خطرناک است؟!! ...امان از کوته فکران تنگ نظر!

1) روایت اول؛ نیمروی 141هزار و 900 تومانی
برای نمایشگاه مطبوعات رفتم تهران، تهران رفتن یک طرف، برگشتن از پایتخت یک طرف. گفتند بلیط برگشت نیست، اما از آنجا که تا به حال سابقه نداشته بی بلیط بمانم مثل مرد وارد آژانس شدم و گفتم «برای امشب یک بلیط هواپیما» زن جوان (که بچهاش هم کنارش نشسته بود) نگاهی کرد و گفت «معلومه که تو این وضعیت بلیط نیست، انگار از 8/8/88 بی خبرید!» حالا فهمیدم کار به همین راحتی هم نیست، اما بنده خدا دوبار اینتر زد و چند بار دکمه فشارید و گفت «برای 8 و نیم هست» درنگ نکردم و گفتم «تا وقته من از عابر بانک پول میارم ، صادرش کن!» رفتم و برگشتم بلیط را گرفتم و رفتم نمایشگاه شد ساعت 6. دست استاد را گرفتم که برویم خانه و وسائلم را بردارم. ساعتهای 7 بود رسیدیم خانه، جایتان خالی هوس نیمرو کرده بودم؛ روغن و ماهیتابه و گاز و بدبختی... نیمرو را آوردیم وسط سفره، ساعت شد 7 و نیم که از خانه زدم بیرون.
تاکسی از امام حسین(ع) سوار شدم برای آزادی، اما دیدم نیم ساعت طول کشید آمد تا ولیعصر(عج) پریدم پایین و ماجرا را موتوری کردم به سرعت رفت فرودگاه پولش را دادم اما وای... گفتند «شرمنده برگردید که گیت بسته شده...» و من برگشتم!
سوار تاکسی شده بودم که برگردم، راننده تاکسی گفت «جا موندی؟» گفتم «آره» گفت «میدونی که تا جمعه بلیط نیست!» گفتم «آره» گفت «اما من واسه فردا شب بلیط دارم!» گفتم «خب دمت گرم؛ بده!» گفت «یه خورده گرونتره!» گفتم «چند؟» گفتم «صد هزار تومان!!!» سرم سوت کشید دوبرابر قیمت؟ گفت «جون تو قیمتش همینه! به من میده 85 تومان، 5 تومان پول پیکه که میاره بهم میده، 5تومان هم واسه خودم داره!» اما این وسط من نفهمیدم 5تومان دیگه کجا رفت؟!! 40 هزار تومان بهش دادم که فردا همین موقع دم پرواز بلیط را به من بدهد، فردا هم آمدم 60هزار تومان دیگه دادم و بلیط50 هزار و800 تومانی را خریدم 100هزار تومان!!!
حالا شما حساب کنید؛ 500 تومان کرایه از امام حسین(ع) تا ولیعصر(عج) 7 هزار تومان کرایه موتور از ولیعصر(عج) تا فرودگاه، 25هزار و 400تومان ضرر بلیط برگشتی (نصفش را برگردادند)، 9 هزار تومان کرایه برگشت از فرودگاه تا خانه و بالاخره 100هزار تومان خرید بلیط جدید.
خوب دقت کنید اگر هوس نیمرو نمی کردم و این شکم لعنتی را نگه می داشتم الان 141هزار و 900تومان ضرر نمی کردم!!!

2) روایت دوم؛ کل کل و ضرر 141هزار و 900 تومانی
برای نمایشگاه مطبوعات رفتم تهران، تهران رفتن یک طرف، برگشتن از پایتخت یک طرف. گفتند بلیط برگشت نیست، اما از آنجا که تا به حال سابقه نداشته بی بلیط بمانم مثل مرد وارد آژانس شدم و گفتم «برای امشب یک بلیط هواپیما» زن جوان (که بچهاش هم کنارش نشسته بود) نگاهی کرد و گفت معلومه که تو این وضعیت بلیط نیست، انگار از 8/8/88 بی خبرید! حالا فهمیدم کار به همین راحتی هم نیست، اما بنده خدا دوبار اینتر زد و چند بار دکمه فشارید و گفت «برای 8 و نیم هست» درنگ نکردم و گفتم «تا وقته من از عابر بانک پول میارم ، صادرش کن!» رفتم و برگشتم بلیط را گرفتم و رفتم نمایشگاه شد ساعت 6. دست استاد را گرفتم که برویم خانه و وسائلم را بردارم. ساعتهای 7 بود رسدیم خانه، جایتان خالی هوس نیمرو کرده بودم؛ روغن و ماهیتابه و گاز و بدبختی... نیمرو را آوردیم وسط سفره، ساعت شد 7 و نیم که از خانه زدم بیرون.
تاکسی از امام حسین(ع) سوار شدم برای آزادی، اما دیدم نیم ساعت طول کشید آمد تا ولیعصر(عج) پریدم پایین و ماجرا را موتوری کردم، نزدیک فرودگاه شدم که اس ام اس بازیهایم با یکی از دوستانم در تهران به اوج خودش رسیده بود، او میگفت که من بی معرفت شدهام و تهران سراغش نرفتهام و من گفتم و در حقیقت نوشتم «خب الان بلیطم رو کنسل می کنم و بر میگردم» طفلی که فکر نمی کرد من آنقدر خر باشم و نوشت «هرکی این کار رو نکنه...» رسیدم فرودگاه، هنوز یک ربع مانده بود به پرواز، رفتم بلیط فروشی و گفتم «اینو کنسلش کنید لطفا» مرد تعجب کرد و گفت «تو این بی بلیطی کنسلی مشهد؟» گفتم «آره، تهران واسم کاری پیش اومده.» بلیطم رو کنسل کردم و سوار ماشین شدم که برگردم راننده تاکسی گفت «جا موندی؟» گفتم «آره» گفت «میدونی که تا جمعه بلیط نیست!» گفتم «آره» گفت «اما من واسه فردا شب بلیط دارم!» گفتم «خب دمت گرم؛ بده!» گفت «یک خورده گرونتره!» گفتم «چند؟» گفتم «صد هزار تومان!!!» سرم سوت کشید دوبرابر قیمت؟ گفت «جون تو قیمتش همینه! به من میده 85 تومان، 5 تومان پول پیکه که میاره بهم میده، 5تومان هم واسه خودم داره!» اما این وسط من نفهمیدم 5تومان دیگه کجا رفت؟!! 40 هزار تومان بهش دادم که فردا همین موقع دم پرواز بلیط را به من بدهد، فردا هم آمدم 60هزار تومان دیگه دادم و بلیط50 هزار و800 تومانی را خریدم 100هزار تومان!!!
حالا شما حساب کنید؛ 500 تومان کرایه از امام حسین(ع) تا ولیعصر(عج) 7 هزار تومان کرایه موتور از ولیعصر(عج) تا فرودگاه، 25هزار و 400تومان ضرر بلیط برگشتی (نصفش را برگردادند)، 9 هزار تومان کرایه برگشت از فرودگاه تا خانه و بالاخره 100هزار تومان خرید بلیط جدید. اینها همه ضرر یک کل کل هیجانانگیز بود که خیلی حال داد!
فردا خودم را به آن بنده خدا نشان دادم، اول شوکه شد و فکر کرد الکی گفتم که بلیط داشتم اما من فکر اینجا هم کرده بودم و کپی بلیط کنسل شده را نشانش دادم تا پوزش به خاک مالیده شود که شد! واقعا فکر نمیکرد انقدر خر باشم ولی بودم!
پ.ن1) اجازه ندهید من بگویم کدام روایت صحیح است؛ خودتان حدس بزنید و البته بگذارید کسانی که درگیر ماجرا شدند برداشت خودشان را داشته باشند!
پ.ن2) در تهران اتفاقات دیگری هم افتاد که واقعا از حوصله این متن خارج بود، پست بعدی؛ «دروغ بزرگ فارس» و چند تا ماجرای دیگر را می نویسم.
پ.ن3) منظور از استاد در این متن «استاد علیرضا عطاریانی» است.
پ.ن4)واقعا قرار نیست کسی به فکر این بازار سیاه وحشتناک باشد؟ بنده خدا اصلا اینکاره بود، میگفت مشتری دائم دارم تو این شلوغی ها!
