دیدار با عرق خوردههای تهرونی...!

چند روز پیش که به جای مهدی رفته بودم روزنامه اسرار تا صفحاتشو ببندم، اتفاق جالبی افتاد؛ ساعت حول حوش 10 شب بود که از روزنامه اومدم بیرون دیدم یکی از آقایونی که تو روزنامه هست منتظر تاکسی واستاده، گذاشتم اون بره که باهش هم مسیر نشم، چون اصلا حوصله چک و چونه زدن نداشتم که هی تعارف کنم «تو رو خدا بذارین من حساب کنم!» بالاخره واستادم اون آقای محترم رفت و من هم که تاکسی گیرم نمییومد گوشه بلوار رو گرفته بودم دست به جیب داشتم می رفتم که یک دفعه یک موتوری با 3 سرنشین غول پیکر کنارم ترمز زد، راننده موتور به طرز فوق با کلاسی برگشت گفت: «آقا سیگار اضافه هست خدمتتون؟!» / آخه من اصلا مگه سیگار دارم که اضافشو بدم به ایشون؟!/ اما نفر وسطی قبل از اینکه بذاره من جواب راننده رو بدم بدون مقدمه محبت کرد یک عدد مشت محکم و زیر چشمم زد بعلاوه مقداری الفاظ رکیک که از دهانش متصاعد شد، هنوز در شوک این ضربه هولناک بودم که نفر عقبی از موتور پیاده شده و بعد از اینکه مشت جانانه ای رو به شکم من وارد کرد با زانوش یک ضربه محکم به لگن پای من زد و بعد روی موتور نشست و فرار کرد؛ البته من نذاشتم به همین راحتی برن، دنبالشون دوییدم و دست انداختم پشت یقه نفر عقب و از رو موتور کوبیدمش به زمین، بیچاره تا بلند شد عکس العملی نشون بده با کله زدم تو دماغش و فواره خون بود که داشت از صورتش می ریخت، 2تا سرنشین دیگه که فکر نمی کردن گیر یک مشهدی افتادن اومدن فرار کنن که سریعا دست انداختم و زین موتورو گرفتم اون 2نفرهم به زمین خوردن، اونها هم که معلوم بود چیزی خوردن و اصلا حال خوشی ندارن تا بلند شدن از خودشون دفاع کنن با ضربه ای که من با یک سنگ به صورت نفر وسطی زدم از پا در اومدن، راننده بد بخت که حسابی لباسش پاره پوره شده بود یک نگاه به دوستاش که رو زمین افتاده بودن کرد و یک نگاه به من و برگشت گفت: «آقا من که رو شما دست بلند نکردم، بذار برم» خیلی دلم واسش سوخت بهش گفتم: «پس من میرم، تو زنگ بزن آمبولانس بیاد دوستاتم ببره» بدبخت بیچاره یک نگاه کرد و مظلومانه گفت «چشم!»
پی نوشت: از قسمتی که با این علامت «؛» مشخص شده به بعد، فقط آرزوهای من بود که متاسفانه به سرانجام نرسید و من تا چند روز از درد این کتک آه و ناله می کردم... خوش به حال بچه ها که همش به این آه و ناله های من می خندیدند!
