دزدی، خواهر احمدی نژاد و چند چرند دیگر!

د) از مشهد، مودب عزیز تماس گرفته که چرا اسمت را گذاشتی «امیر جاملو»! تقریبا یک شاخ نصف و نیمه درآورده ام، یعنی چه؟ می گوید؛ مصاحبه ات با «مزدک میرزایی» در ویژه نامه ورزشی قدس چاپ شده، نوشته «امیر جاملو». خب خدا خیر دبیر ویژه نامه را بدهد، وقتی هم تماس می گیرم در جواب جالبی می گوید: «اسمتان جا نشده!» حالا چطور اسم آقای جاملو جا شده و اسم ما جا نشده، خدا می داند!
ر) از 4راه ولیعصر سوار یک موتور می شوم تا ببرتم پونک، راننده ژیگول موتور با آن لهجه ضایع تهرانی اش شروع می کند؛ «خدایی احمدی نژاد کار زیاد کرده ها! من که رای نمی دم اما اگه بدم فقط احمدی نژاد» به زور پشت موتور، سیگارم را روشن می کنم و حالا که صمیمی تر شده ایم باید گاهی فیلتر آن را به لب های مبارک راننده هم متبرک کنم! به پونک می رسیم دقیقا تا پیاده می شوم، موتور بنزین تمام می کند و خاموش می شود، راننده بلند داد می زند؛ « ... خواهر احمدی نژاد که این بنزین رو سهمیه بندی کرد!»
ت) وارد نمایشگاه کتاب که می شوم خیلی ها را می بینم که برای چیزی غیر از کتاب آمده اند و اتفاقا در این شلوغی مصلی به هدفشان هم می رسند و البته کسی که مورد هدف است هم ظاهرا با چنین هدفی آمده... کت و شلواری که تنم است بیشتر من را شبیه مداح ها و البته دوستان وزارت اطلاعات کرده، شاید به خاطر همین هم هست که وقتی از کنارشان رد می شوم به بغلی دستی اش می گوید: «واستا این رد شه، بعد...!»
هـ) شهرآرا روزنامه شده، خدا را شکر. کاش سومین روزنامه مشهد پابرجا بماند ولی نه اینطور؛ چون هنوز که چیزی نشده نصف شهرآرایی ها جواب تلفن ها را هم نمی دهند، شاید واقعا اینقدر مهم شده اند! خیالی نیست، ما که دوستشان داریم، اما نمی دانم چرا طفلکی ها این همه دشمن دارند؟ فکر کنم بد نباشد که اهالی خراسان و قدس یک سر به تهران بزنند و به جایگاه واقعی خودشان در میان مطبوعات ایران پی ببرند و بعد برای رقیب سنگ اندازی کنند!
ر) می خواهم از خبرگزاری مهر خبر بردارم برای صفحه ورزشی، می بینم نوشته؛ «سخنگوی باشگاه ابومسلم شرایط حضور استویچکوف در این تیم را تشریح کرد. حامد غفاری گفت:...» حالا می فهمم چرا این پسر در حالی که همیشه پشت سر قاسمی بدبخت فحش می داد، از وقتی پیام سقوط کرد و بی تیم مانده اینقدر از ابومسلم و مدیرعاملش دفاع می کند؛ «جناب آقای قاسمی یکی از دوستان نزدیک شهردار بلغارستان!!! هستند که به راحتی می توانند استویچکوف را به مشهد بیاورند» این خط و این هم نشان اگر ستاره اسبق بارسلونا آمد، اسم من مسعود نیست!
ا) با وحید ضرابی نسب رفتیم در فکر یک کتاب؛ «مصاحبه های سینمایی خبرنگاران خراسانی» قرار بوده به همه شان زنگ بزنم، اما باور کنید قبض موبایلم را خودم تنهایی پرداخت می کنم. پس از همین جا بپذیرید که هر خبرنگار محترم و عزیز خراسانی تعداد 5مصاحبه تاپ خود با سینماگران مطرح را که در نشریات به چاپ رسیده، به آدرس من ایمیل کند تا همه که سر جمع شد برای چاپش اقدام کنیم، ترجیحا بلند باشد لطفا!
ن) در آرامش کامل و با بدرقه رسمی و مهربانانه همسایه ها خانه را عوض کردیم، دلم برای رانندگی تنگ شده بود، اما نه با وانت! من شدم راننده و جای دوستان خالی اندازه یک خانواده 10نفره که فرزند سومشان دانشجوست، وسیله و اسباب را جا به جا کردیم. خدا رفقا را نگه دارد که همه با پیامکی که مهدی برایشان فرستاد خودشان را رساندند؛ محمود، احمدرضا، داود، فخرالدین و... کمک کردند و ماشین 3راه کاملا پر شد. خانه جدیدمان هنوز کشف نشده، ارجاع به پست قبلی شاید لو برویم و بگیرندمان!
پی نوشت1: حروف اول جملات را سر هم کنید، بد نیست!
پی نوشت2: لطفا مصاحبه هایتان را به آدرس msd.hokmabadi@gmail.docm بفرستید.
پی نوشت۳: بند اول را حمل بر بی احترامی نگذارید، دبیر ورزشی قدس واقعا انسان محترمی است، با هم دوست شدیم!
پی نوشت۴: اینترنت دفتر دکتر قطع بود، مدتی نشد به روز کنم، حالا هم از اسرار آپ می کنم!