تبليغاتX
دست نوشته های یک روزنامه نگار آماتور
1:36 بعد از ظهر

شهرآرا، آخر، ماجرای سرمربی شدنم و بازهم دزدی!

این شهرآرای دوست داشتنی

الف) بدون هیچ مقدمه ای دم بچه های شهرآرا گرم، انصافا نشریه توپی منتشر می کنند، این تازه اولش است، دوستان و دشمنان منتظر باشند تا ببیند چه خواهد شد؟! ... عذر می خوام از فرط شادی کمی جوگیر شدم، اما انصافا نشریه خوب و قابل تاملی را منتشر می کنند، حداقل بد نیست کنار خراسان بگذارید و مقایسه اش کنید، این تاکید روی خراسان لازم بود، چون از وقتی با دبیر ورزشی قدس دوست شدم خود قدس را هم خیلی دوست دارم، به ستون سمت راست وبلاگ نگاه کنید، بخشی که قبلا پیوندهای روزانه بوده!

ب) مشهد که بودم وعده ها و پیشنهادات سرازیر شد که برگردم، راستش تصمیم به برگشتن هم گرفتم، اما وقتی دوباره تهران آمدم کمی پیشمان شدم، دارم فکر می کنم، شما هم فکر کنید؛ کار ثابت، پول، امکانات، ماشین در مشهد(اینها وعده های حاج آقا بود، بابام) یا کار پاره وقت، بی پولی، تنهایی در تهران؟!

ج) داشتم با هواپیما می آمدم تهران ــ اگر دوستان اسمش را پز نگذراند ــ یک آقایی کنارم نشسته بود با حدود یک من ریش، شروع کرد با من صحبت کردن و گیر داد به این نوار سبز دور دستم، برایش توضیح دادم که به این دلایل می خواهم به میرحسین رای دهم و بعد سرم را گذاشتم روی صندلی و خوابیدم در عالم خواب و بیداری دیدم این بنده خدا در حال صحبت کردن با تلفن است، تقریبا شاخ در آوردم، روی آسمان جایی که ابرهای انبوه نمی گذارند چشمت پایین را ببیند و هیچ کدام از گوشی های من آنتن نمی دهد، این آقا چطوری دارد تلفن صحبت می کند؟ حدس زدم دوستمان باید از آخر(اطلاعات خراسان رضوی) باشد، موقع پیاده شدن کارتش را به من داد؛ نوشته بود: « ... مسوول کمیته فرهنگیان ستاد انتخاباتی دکتر محمود احمدی نژاد در خراسان رضوی» حدسم درست بود، طرف آخرش بود!

د) تلفنم زنگ می خورد، خانمی می گوید: «سلام از سرویس ورزشی شهرآرا تماس می گیرم، آقای رضایی!» و بدون اینکه بگذارد حرفی بزنم می گوید: «خواستم درباره میزبانی مسابقات کشورهای اسلامی با شما صحبت کنم این که اصلا چطور شد پذیرفتید؟» فهمیدم کار، کار حمیدمعصومیان است، راستش غیبتش را هم کردم گفتم شاید خواسته خبرنگار محترمه را اذیت کند، به خانم محترم می گویم: «به من چه ربطی دارد؟» که با قاطعیت می گوید: «آخه شما سرمربی تیم هستید دیگه!» خودم را معرفی می کنم و می فهمم که روی دو تا کاغذ شماره تلفن من و سرمربی را نوشته که با هم جابجا شده!

هـ) دیشب با بچه ها رفتیم کرج، دستور آمده بیشتر از این از اتفاقات جالب آنجا توضیح ندهم، شرمنده...

و) این ماجرای دزدی هم در حال نهادینه شدن است ها، حالا مصاحبه ام با محمود پاک نیت در جام جم، شده یادداشت آقای پاک نیت درباره سریال یوزارسیف پیامبر(ع) در هفته نامه جیم، زنگ هم که می زنم به خبرنگار محترمه، می گوید: «ما مطلب را برای آقای پاک نیت فکس کردیم ایشان تایید چاپ مجددش را دادند!» اینها را که می بینم اعتماد به نفسم بالا می رود، انقدر مصاحبه های من خواندنی از آب در می آید که هر روز یک جا برش دارند؟

ز) به قول مهدی شمشیری «موش تو کاسه آدم وسواسی میفته» همانطور که او به سیاسی رفته من هم ناخواسته گرفتار ورزش شدم، کم کم دارم می فهمم چه معادلات جالبی در این دنیای ورزشی می گذرد، حالا قرار است با قاسمی مدیرعامل محترم مشکی پوشان گفتگویی داشته باشم، همین روزها... خدا کند قدس را ورق نزده باشد و نخواند چه بوده، در این صورت چیز خواندنی ای از آب در می آید، منتظر باشید، فعلا!