پرسه در یک شب انتخاباتی تهران

ا) مناظره رو به آخر بود که سرم را بردم زیر لحاف تا بخوابم، اما دیدم هوا دارد ابری می شود و رسواگری های سید شروع! دوباره سرم را زیر لحاف می برم و محمود را تصور می کنم که الان در خانه اش نشسته و از اینکه کسی متوجه شده او دروغ می گوید و به رویش آورده، دارد ناخن هایش را می جود، مناظره تمام می شود، مناظره ای که هیچ کس فکرش را نمی کرد جنجالی شود، مهدی و مهدی و احمد می خواهند بروند بیرون دور زدن، آخر نمی دانید تهران بعد از مناظره چه بلوایی به پاست، می روند... من خانه تنها می شوم!
ن) حالا که تنها شدم، من هم می خواهم بروم بیرون و دور بزنم، البته برای اولین بار! از زیر لحاف به زور بیرون می آیم ساعت را نگاه می کنم از 12گذشته، تی شرت سبزی که حالا وسط خانه افتاده را تنم می کنم اما می بینم هیچ جوره بهم نمی آید، چیزی حدود 3بار در می آورمش و دوباره می پوشم، اما باز هم با همان تریپ مشکی خودمان. البته با سوئی شرت مهدی... خانه را ترک می کنم.
ت) کوچه تاریک «نور» را که بیرون می روم، چند نفری با باتوم ایستاده اند، تقریبا مطمئنم که امشب کتک خورده به خانه بر می گردم، اصلا به دلم افتاده که امشب کتک می خورم، حالا یا از دوستان انتظامی یا از دوستان انقلابی! دور امام حسین(ع) که می رسم یک موتوری سبزپوش جلوی پایم ترمز می زند من هم خیلی طبیعی سوار می شوم، اسمش «شاهین» است، به قول خودش 2هفته ای را حبس کشیده. الان هم معلوم است حال خوشی ندارد، با سرعت زیر نم نم باران می تازد به سمت چهارراه ولیعصر، نمی دانم چرا احساس می کنم به سمت عقب کج شده ام؟! آها... شاهین دارد تک چرخ می زند!!!
خ) دور میدان فردوسی جمعیتی جمع شده اند بلند داد می زنند : «احمدی بای بای!» اما پلیس دائما از بلندگویش صدا می زند: «متفرق شین لطفا» شاهین می پرسد: «بندازم تو خط ویژه؟» مگر می توانم بگویم نه؟! و باز کمی متمایل به عقب و ورود به پیاده رو؛ خط ویژه موتورسوارها!
ا) چهارراه ولیعصر تقریبا خبری نیست، از بس که مامور ایستاده کسی جرات شعار دادن ندارد، سر موتور را به چپ کج می کند به سمت میدان. سر چهارراه طالقانی جای سوزن انداختن نیست، ساعت حالا از 12 و نیم هم گذشته، یک عده داد می زنند: «آزادی اندیشه بی موسوی نمیشه» آن طرف تر جواب می شوند «آزادی اندیشه با زیرابرو نمیشه» در همین شلوغی گرفتار شده ایم، دختر جوانی جلوی موتور را می گیرد و پوستر احمدی نژاد را نشانم می دهد و داد میزند: «فقط دکتر!» من هم که علاقه خاصی به مردم آزاری دارم، با یک حرکت دیدنی پوسترش را از دستش می کشم و مچاله می کنم و به گوشه ای پرت می کنم، اما واقعا نمی دانستم بعدش اینجوری می شود؛ دختر جوان گریه کرد و بلند فریاد زد: «بیشور! اون عشق منه!»
ب) گارد ویژه در حال نزدیک شدن است، حدود 30پیاده نظام با باتوم های بزرگ نزدیک می شوند، تصورم دارد واقعی می شود چون تا از این شلوغی فرار کنیم یکی من خوردم و یکی شاهین، اما خوشبختانه مامور محترم به یک ضربه دست به پشت من بسنده می کند، شاهین دوباره طی یک حرکت، چرخ جلوی موتورش را بلند می کند و راه می افتد و از شلوغی ها دور می شود، صدای مردم پر هیاهوتر شده، دارند داد می زنند: «رای ما یک کلام؛ نخست وزیر امام» فقط نمی دانم چرا این وسط احمدی نژادی ها کتک نمی خورند؟!

ا) شاهین می گوید بریم فلکه دوم؟ (این یکی را خوب فهمیدم منظورش تهرانپارس بود) اما کی برسیم؟ مخالفتی نمی کنم، راه می افتیم، از همان اول دارد فحش خواهر مادر این باران را می دهد که به قول خودش مثل سوزن به بدنش می خورد، وارد کوچه پس کوچه هایی می شوم که هیچ صدایی از هیچ طرفداری شنیده نمی شود، سرعتش بیشتر از چیزی که باید، هست! دو سه بار می خواهیم بخوریم زمین، اما هوایش را دارد، می گوید انقدر با این موتور گرفتندش که حالا همه مامورهای تهران می شناسندش و البته تاکید می کند که الان هر کدامشان را ببیند رویش نمیشود سرش را بالا بگیرد! باران شدت گرفته، شاهین عذرخواهی می کند که «آدم رانندگی تو بارون نیستم» جای ایستگاه BRT بوعلی پیاده می شوم، حالا چطوری به خانه بروم؟ یک پراید جلوی پایم ترمز می زند. تا میدان امام حسین که می روم قضیه جالب تر می شود، کلید را در خانه گذاشته ام، حالا دیگر حتی به سر و صدایی که احمدی نژادی ها دور میدان امام حسین به پا کرده اند توجه نمی کنم، دارم فکر می کنم چطوری وارد خانه شوم؛ ساعت از 1 و 10دقیقه گذشته!
ت) جلوی خانه که می رسم هیچ جوری نمی شود از بالای در داخل شد، تا یک مسیری هم می روم اما این وقت شب یک نفر هم ببیندم، قطعا شب را بازداشتگاه می مانم، خوشبختانه در میان این همه مهدی، یکیشان خانه آن یکی مهدی است، می روم پیشش، صحبت می کنیم تا با هم این قله بزرگ (دیوار خانه) را فتح کنیم، اتفاقا این کار را می کنیم، و وارد می شویم، ساعت حالا دقیقا 1 و نیم نیمه شب است!
پی نوشت 1: این پست تا بعد از انتخابات به روز نخواهد شد!
پی نوشت 2: دوستان بازدیدکننده بدنیست گاهی کامنت گذاری هم کنند، به این پست رجوع کنید؛ قهر می کنم ها!
پی نوشت ۳: چند روزی است دارم فکر می کنم، به چیزی که فقط خودم می دانم و شاید یک نفر دیگر...
پی نوشت ۴: جسارتا «رای ما، یک کلام؛ نخست وزیر امام!»
