تبليغاتX
دست نوشته های یک روزنامه نگار آماتور
4:16 بعد از ظهر

مردیم و زنده شدیم تا نشود اما شد...!

ایشون؛ رییس جمهور محبوب و مردمی

م) پنجشنبه شده، صبحش می روم با قاسمی مدیرعامل ابومسلم مصاحبه کنم، یک مصاحبه پرحاشیه که اینجا جای توضیحش نیست، فردا در شهرآرا بخوانیدش، حاجی علوی زنگ می زند که بروم پیشش، کلا تجربه ثابت کرده، بودن در کنار دکتر خیلی خوش می گذرد، دفتر روزنامه آرمان می بینمش، نهار را که می خوریم، می گوید پایه مصاحبه فراز هستی؟ می رویم با فراز به فرحزاد، روی تخت، با قلیان! فراز می گوید به میرحسین رای می دهد، اما مطمئن است که رییس جمهور همچنان محمود است. سرپرست «اتکای گلستان» هم پیشمان است، او هم نظرش چیزی است تو مایه های فراز.

ح) از فراز که جدا می شویم، یکی از هزاران اتوبان تهران را پیش می گیریم و می رویم، مسیر کج می شود سمت دفتر محمد خزاعی، کلا قید سیاست را زده، می گوید «خیلی خوبه که میرحسین بشه، اما چون هرجا نشستم گفتم احمدی نژاد میشه خدا کنه خودش رییس جمهور شه تا تو کل کل کم نیارم!» به حاجی نگاه می کنم؛ محمد خزاعی حاضر است 4سال فاتحه مملکت خوانده شود تا تو کل کل کم نیاورد، البته که شوخی می کرد.

م) جمعه شده، قرار است با مهدی حماسه بیافرینیم، از صبح کلا علاقه مندیم که بیافرینیم، می گوییم در راه روزنامه می آفرینیم، در فکر آفریدن و نیافریدنیم که از روزنامه زنگ می زنن و اعلام تعطیلی موقت... پس باید برویم حماسه را بیافرینیم و برگردیم. می رویم...

و) جلوی مسجد را که نگاه می کنیم خیلی شلوغ است، به مهدی می گویم نصفشان هم که به میرحسین رای بدهند، احمدی نژاد دود می شود می رود هوا! در این صف طویل می ایستیم، نفر عقبی با عقبی اش با پشت سری اش با نفر جلویی من با جلویی اش همه می خواهند محمود را برگزینند، اما من و مهدی رسما سبز سبزیم به امید اینکه دولت و ملت و مملکت هم تا 24 ساعت دیگر سبز شوند.

د) به حاج آقا (بابام) زنگ می زنم می گویم؛ «حاجی شما هم آفریدی؟» می گوید؛ «آره، اما مطمئن باش بابا جان که خودش رییس جمهوره» می فهمم خودش یعنی احمدی نژاد. می گویم چرا؟ برایم توضیح می دهد؛ «امروز رفته بودیم فریمان، تو حوزه های اخذ رای بسیجیا رو گذاشتن با برگه های آماده نوشته شده به نام احمدی نژاد پیرزن پیرمردهای بی سواد که میاین فقط زیر کاغذو انگشت می زنن و میرن، اصلا نمی دونن چی نوشته؟»

ج) بر می گردیم خانه، مهدی می گوید: «ولی مسعود باور کن میرحسین با اختلاف بالا میاره ها!» این سیگار لامسب را روشن می کنم، هندزفری توی گوشم است، دارم مصاحبه قاسمی را پیاده می کنم. بعدش هم مال فراز را. مهدی دائما با مهدی در ستاد انتخابات وزارت کشور در تماس است، مهدی هم خبر نصفه و نیمه ای از تقلب می دهد، اما هنوز هیچی معلوم نیست؛ ساعت شده 1 نیمه شب که شبکه خبر اعلام می کند؛ «احمدی نژاد 64درصد میرحسین 27 درصد» چرا مهدی سرد شد؟ چرا من سیگار دومم را روشن می کنم؟ چرا فضای خانه عوض شد؟ چرا لب تاپم را خاموش کرده ام و دیگر مصاحبه تنظیم نمی کنم؟

ا) خب... دوباره اخبار حاج آقا (بابام) مهدی از وزارت کشور و دوستان دیگر را مرور می کنم، همه شان بوی تقلب می داد، اما بی انصاف نباشید اختلاف بالاتر از این حرفهاست که بشود با تقلب توجیهش کرد، حالا که فکر می کنم، بیست و چهار میلیون و ۵۲۷هزار و ۵۱۶ ابله در این مملکت زندگی می کنند، به اینها اضافه کنید کسانی که از محمود راضی نبودند و نرفتند رای بدهند، حالا که فکر می کنم می بینم همین یک رای خودم چقدر تاثیرگذار بوده، آخر اگر من رای نمی دادم الان آرای میرحسین سیزده میلیون و ۲۱۶ هزار و ۴۱۱ تا نبود، بلکه این صدگان آخری ۴۱۰ بود، اما بازهم نفرین به ابلهانی که نرفتند رای بدهند، نگذارید بگویم چند نفر از این ها از آشنایان نزدیکم بودند، شاید شوهر خواهرم شاید هم...

ن) مصاحبه ها تنظیم شده، احمدی نژاد انتخاب شده، به مملکت ریده شده و حالا من ماندم و موضوع جدید برای به روز کردن این وبلاگ بی صاحب!


پی نوشت 1: در اینجا منظور از فراز، فراز کمالوند است، سرمربی تیم تراکتورسازی تبریز که امسال این تیم را راهی لیگ برتر کرد.

پی نوشت ۲: دوستان لطفا در کامنت ها به کشیدن سیگار گیر ندهید، همینی که هست...!

پی نوشت ۳: از روزنامه، خبر تعطیلی موقت را دادند، بوی تعطیلی دائم به مشام می رسد.

پی نوشت ۴: همه باهم؛ «احمدی، احمدی، حمایتت می کنیم!»